نخستین شهید منطقه حکم آباد تبریز
کوچه غرق در سکوت است. آنسوتر صداى مرد دست فروشى با صداى چرخ هاى گارى کهنه در هم مى آمیزد، آهنگ زندگى و تکرار مکرر آن سکوت التیام بخش کوچه را در هم مى شکند. نمى دانم امروز دلم در پى چیست. خط نگاهم را تا انتهاى کوچه امتداد مى دهم، پسرکى با توپ کوچک پلاستیکى اش از زیر پنجره مى گذرد. باد دست نوازش بر صورتم مى کشد و بعد بى صدا و آرام در لابلاى شاخه هاى درخت جلوى خانه پا سست مى کند و من با ناشکیبائى بدنبال کودک گریزپاى خاطراتم.
به کوچه مى نگرم امّا این بار عمیق تر، کوچه، خانه هاى کوچک محلّه، رهگذران زحمتکش و آشنا، چقدر گرم و صمیمى اند. ساعتهاست که کاغذ و قلم به دست محو کوچه شده ام. مىپرسى چرا؟ راستش بدنبال ردّ خاطرات پروانگان اقلیم شقایقم و دنبال یاد سبز محمّدباقر. میان مردم محله مى گردم، میان همین مردم ساده و صمیمى.