چه روزهائى بود. با بچه هاى مخلص و بى ریا گروهى تشکیل داده بودیم و رونق گروه، وجود موسى بود و صافى و زلالىِ باورهاى او. من و چند نفر از بچه هاى گروه تئاتر و نمایش مسجد محل به همراه موسى روى نمایشنامه اى کار مى کردیم. نمایش جالبى بود در مورد جنگ و جبهه. موسى در آن نمایش نقش رزمنده اى را بازى مى کرد که مى خواست به جبهه برود. من هم نقش پدر او را بازى مى کردم.
حین اجراى نمایش موسى کنار من آمد و از من اجازه خواست که عازم جبهه شود، من هم اجازه دادم و موقع خداحافظى وقتى که موسى مى خواست روى مرا ببوسد کمى از ریش مصنوعى من به صورتش چسبید. کم مانده بود که از خنده روده بر شویم امّا به هر نحوى بود خودمان را نگه داشتیم و صحنه پایانى نمایش را اجرا کردیم. نمایش اینگونه به پایان مى رسید که موسى در جبهه شهید مى شد و ما روى او را با پرچم ایران مى پوشاندیم. موسى در آن نمایش مصرانه مى خواست تا نقش شهید را بازى کند...
روزها و روزها بر ما گذشت و ما نمى دانستیم که عاقبت، سرنوشت او به شهادت ختم مى شود و او در آن تئاتر نمایش حقیقت را بازى مى کرد.
* راوى: رسول وطن خواه از دوستان شهید
***
موسى در 24/شهریور/1349 در شهرستان تبریز متولّد شد. وى دوران ابتدائى را در مدرسه «قطران» و دوره راهنمائى را تا کلاس دوم راهنمائى در مدرسه «شیخ شمس» سپرى کرد. سپس درس را رها کرد و به فعالیتهاى مذهبى پرداخت. او در طول دوران تحصیل و بعد از آن براى کمک به معیشت خانواده، به کار قالیبافى، جوشکارى و خیاطى مشغول بود. او هیچ فرصتى را به بطالت نمى گذراند، کار و تلاش مستمر از او مردى بااراده ساخته بود.
او شجاع بود و باایمان و این خود، کافى بود تا عشق جبهه را در دل جاى دهد و خود را براى جهادى سرخ مهیا سازد. موسى بعد از پافشارى و دستکارى شناسنامه اش بالاخره موفق شد به جبهه اعزام گردد. سرانجام او در سال 1365 ه .ش به «پادگان 7 تیر» اعزام شد و دوره کوتاه مدّت آموزشى خود را به مدّت 20 روز در آنجا سپرى کرد. سپس از طریق بسیج عازم جبهه هاى نور علیه ظلمت شد. وى در عملیات هاى «کربلاى 4» و «کربلاى 5» حضورى فعّالانه یافت. این فرزند فرید میهن، این بسیجى عاشق بعد از 5 ماه حضور در جبهه سرانجام در 21/دى/1365 در عملیات «کربلاى 5» در منطقه «شلمچه»، «پاسگاه زید» بر اثر اصابت ترکش به ضیافت بى بدیل «عندربهم یرزقون» نائل آمد.