معاون گروهان ویژه لشکر ۳۱ عاشورا و فرمانده پایگاه مقاومت «مسجد سادات»
با ایمان بود و مهربان و صمیمى. وجودش بوى زلالى مىداد. بىریا بود و خالص. نه اینکه به تعریف از فرزند خود نشسته باشم، نه. او قبل از این که پسر من باشد، فرزند اسلام بود و انقلاب. هنوز هم خلوت این خانه عطر دعاها و بیقرارىهاى او را با خود دارد. هنوز هم تابلوى نگاهم پر از تصویر بىتابى او براى عروج است. وقت رفتن که مىرسید چنان شادمانه مهیاى سفر مىشد که گوئى به دیدار معشوق مىرود. گاه از آن همه سراسیمگى که براى رفتن داشت متحیر مىشدم: «چیه عبداللَّه؟ از این که اشک و لبخند را یکجا بر صورتم مىبینى متعجبى؟ این که تعجب ندارد مهربان پسر! اشکم به خاطر رفتن توست. به خاطر این که از تو دورم. براى این که بى تو احساس غریبى مىکنم و لبخندم براى این است که رضاى خدا را در رفتن تو یافتهام.»