باغ شقایق ها

یادنامه دویست شهید منطقه حکم آباد تبریز

باغ شقایق ها

یادنامه دویست شهید منطقه حکم آباد تبریز

باغ شقایق ها

پاسدار شهید محمّدرضا فرهمند وحدت سرشت

رزمندگان عاشورائى لشکر 31 عاشورا قبل از عملیات پیروزمندانه «بیت المقدس 2» در زمستان سال 1366 در منطقه بندرى «رحمانلو» استقرار یافته و آمادگى هاى لازم را براى حمله اى بزرگ علیه نیروهاى بعثى کسب مى نمودند تا در سخت ترین شرایط کوهستانى در ارتفاعات پوشیده از برف استان «سلیمانیه عراق» پس از دهها کیلومتر پیاده روى و کوه پیمائى به دشمن تا دندان مسلح هجوم برند و جنگ سرنوشت ساز دیگرى را آغاز کنند.

نیروها با تمام قدرت، خود را براى آموزش هاى بسیار سخت کوهستانى آماده مى کردند و در کنار تمرینات سخت رزمى با استعانت از خداوند متعال و با توسل به ائمه اطهارعلیهم السلام روح بى تاب خویش را به عطر دعا و رازونیاز ملکوتى صفائى مضاعف مى بخشیدند. صداى مناجات رزمندگان اسلام، هر گوشه از منطقه را مصفا کرده بود.

همه جا بوى یاس مى داد. عطر محمّدى. بوى عشق فضاى اردوگاه را آکنده بود. آسمان دیده ها ابرى بودند، چرا که همه طراوت و صمیمیت باران را با خود داشتند. گاه صورتهاى خاک گرفته را بارش نرم نرم دیدگان ابرى، که از سر سوز و گداز مى بارید حالتى عرفانى مى بخشید. بچه ها همه دل از دنیا و مافیها کنده بودند. اگر خوب گوش مى دادى، اگر اهل دل بودى، در آن جمع، میان آن همه عاشق، صداى سایش بال فرشتگان را که به زیارت انسانهاى بهشتى آمده بودند مى شنیدى.

در نیمه هاى شب آنگاه که ظلمت بر آسمان پرده مى کشید و تک ستاره ها با سوسوى زیبایشان به ذکر خدا مى نشستند، برادران، آرام و بى صدا از چادر بیرون مى زدند و بطرف تانکرهاى یخ زده آب حرکت مى کردند و با وضوى دل در خلوت تنهائى به راز و نیاز با یگانه معشوق مشغول مى شدند. آن منطقه، حسینیه و گوشه چادرها اگر برپا مانده باشند شاید هنوز هم نغمه هاى بیدلى بچه ها را به یاد داشته باشند. در آن لحظات روحانى، که آسمان حکایت پرواز را بازگو مى کرد، عاشقان پرواز با چهره هاى نورانى به سوى خلوت عشق مى شتافتند، در این میان اگر با دقت نگاه مى کردى در میان آن همه درناى عاشق، او را مى دیدى، «محمّدرضا» را مى گویم که در سکوت و خلوت شب مشتاقانه با آب یخ وضو گرفته و به سوى حسینیه مى شتافت و رد پاهایش چون شکوفه هاى سفید یاس روى برف برجاى مى ماند. رد پاى عاشقى، در سیاهى شب روان بسوى خلوت. اگر پا به پاى او مى رفتى و لحظه به لحظه عشق را به نظاره مى نشستى مى دیدى که چگونه با تمام وجود مى گرید و در قنوت دلباختگى، وصال یار را مى طلبد و لقاء او را مى جوید.

به ستارگان بیشتر شباهت داشت تا به انسان هاى خاکى، وجودش از صفا و صمیمیت پر بود و بى ریا و ساده مى گفت:

«در زیر خمپاره و باران گلوله سر به سجده نهادن و گفتن الهى رضاً برضائک... صفاى دیگرى دارد.»

*از گفتار شهید قبل از عملیات بیت المقدس 2 


مى گفتم، با تمام وجودش در انتظار بود تا صداى کاروان شهادت او را به سوى خود بخواند. با شروع هر عملیاتى خود را به خط مقدم مى رساند. براى بر و بچه هاى بسیجى، چهره صمیمى محمّدرضا ناآشنا نبود هر وقت عطر عملیات در منطقه مى پیچید او پیدایش مى شد با چفیه اى که همیشه خدا، بر دور گردنش بود و در شبهاى رازونیاز، سجاده دل او مى شد. این آخرین حضور او در جبهه هاى عشق بود. با رشادت تمام مى جنگید. مسئول اطلاعات گردان «حضرت سیدالشهداءعلیه السلام» بود و همیشه در لحظات حساس عملیات کنار فرمانده دلاورش شهید «سید محسن موسویان» حضور داشت. این بار عشق او را بدین وادى کشانده بود و او سر از پا نشناخته راهى این دیار سرمازده و پر برف گشته بود تا شاید میان سپیدى برف، گل شهادت را از شاخه هاى جاودانگى بچیند. او در کنار سایر همرزمانش روزها مردانه و با شجاعت جنگید تا سرانجام در تاریخ 26/دى/1366 در ارتفاعات «الاغلو» منطقه «ماووت» در کردستان عراق به همراه «سید محسن موسویان» و چند تن از همرزمانش شهد گواراى شهادت نوشید و به لقاى معبود شتافت و پیکر پاکش در منطقه مفقود گردید و با خونش آبروئى دوباره به خاک بخشید و عطر بهشت را بر زمین جارى ساخت.

او از خاک برخاست تا با خون خود ترانه یگانگى خدا را سر دهد و صمیمى تر از باران، در نگاه آسمانى حق باوران جارى شود.

شهید بزرگوار اسلام «محمّدرضا فرهمند» یکى از سرداران گمنام و شوریدگان وادى عشق و شهادت بود که سالیان متمادى جبهه هاى جنگ و نبرد را به تجربه نشست و در نهایت امر نیز بر سر پیمان ماندگار خویش با معبودش به لقاء او شتافت. تقدیر چنین بود که پیکر مطهر او پس از سالها جدائى به آغوش خانواده اش برگردانده شود.

 ***

 هر وقت بوى خوش عملیات مى آمد او راهى جبهه مى شد. در عملیاتهاى مختلف سپاهیان اسلام شرکت کرده بود. عاشق جبهه و جهاد در راه خدا بود.

حضور مداوم در جبهه ها و شرکت در نبردهاى مختلف از او یک نیروى مجرب و کارآزموده ساخته بود، حضور در سنگر فرهنگى مدرسه آن هم در کنار جنگ یکى دیگر از کارهاى او به شمار مى رفت. سال 1366 ه .ش بود و اوضاع خبر از شروع عملیات بزرگ دیگرى مى داد و او چون همیشه شال و کلاه کرده و مهیاى حضور بود.

همواره حضور در عملیات را بر سایر امور ترجیح مى داد و این بار نیز توفیق الهى شامل حال او شد و در عملیات «بیت المقدس 2» پس از نبردى جانانه با دشمن به فیض عظیم شهادت نائل آمد. مدتى از خبر شهادت او گذشت و ما در صدد کسب اطلاع از پیکر پاک او برآمدیم برادرش جواد که از جبهه برگشت از او سراغ «محمّدرضا» را گرفتیم او مى گفت پیکر او در نقطه اى از ارتفاعات منطقه عملیاتى است که امکان آوردنش هنوز مهیا نیست. دلم گرفته بود. براى دیدن دوباره آن صورت صمیمى بى تاب بودم. روزها و شب ها چشم به راه یوسفم ماندم امّا خبرى از او نشد.

کاش حداقل پیراهنش را برایم مى آوردند تا چشم دلم دوباره روشن مى شد. روزى به فرمانده گردان، حاج آقا رشید گفتم: «حاجى! جنازه محمّدرضا را کى مى آورید؟»

حاج رشید گفت: «منطقه اى که شهدا در آنجا مانده اند، کاملاً در دید و تیرس دشمن قرار دارد و مدام آتش مى ریزد شما کمى صبر کنید سر فرصت پیکر شهدا را خواهیم آورد.»

پنج سال از شهادت او گذشته بود که برادرش جواد قسمتى از پیکر و پوتین هایش را به همراه چند تکه از لباس هایش برایمان آورد. پیراهن یوسفم را آورده بودند. چشم دلم روشن شده بود. سر راهش گوسفند قربانى کردیم و مادرش با نقل و شیرینى به استقبالش شتافت. آن قسمت از جنازه را که آورده بودند تشییع کردیم. البته قبلاً در کنار قبر دوست شهیدش «حسن بلندى» قطعه اى براى ایشان نیز در نظر گرفته بودیم، موقع آمدن جنازه او به وادى رحمت رفتیم و بنده همان قبر را به مسئولین آنجا نشان دادم و گفتم این قبر مال ماست. قبر را نبش کردند و بخشى از پیکر محمّدرضا را که رجعت نموده بود در آنجا به خاک سپردیم.

سه سال دیگر گذشت (سال 1374) گروه تفحص پیکرهاى مفقودین و شهدا قسمت دیگرى از پیکر مطهرش را آوردند و این بار مادرش با دستهاى خود، فرزندش را در قبر گذاشت و گفت: «یا حسین! فرزندم در آخرین دم حیات تو را به فریاد ایستاده بود، حسین جان! به خون سرخ تمام پاکان قسمت مى دهم، این فرزند اسلام را در کنار دیگر یارانت قرارده.» او دلش مى خواست در راه خدا عضو به عضو تنش را فدا کند، آرزو مى کرد که هزار جان داشت و جان قربان جانان مى نمود و چه عجب اگر پیکرش قطعه قطعه تشییع شد.

* خاطره از پدر شهید با اندکى بازنویسى و ویرایش 

 

 ***

محمّدرضا در 22 ماه مبارک رمضان سال 1346 ه .ش دیده به جهان گشود و نامش را به احترام پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم و امام هشتم علیه السلام، امام غریبان، «محمّدرضا» نهادند. وى در ماه رمضان، ماه شهید محراب پا به عرصه حیات گذاشت تا در راه خدا به خون خضاب کردن را فرا گیرد و چون عاشورائیان تاریخ، قدم در راه سرخ شهادت گذارد. محمّدرضا از کودکى مزه تلخ فقر و ندارى را چشید و همگام با تحصیل در مدرسه به کار قالیبافى مشغول شد و در کنار تحصیل و کار به شاگردان محفل قرآنى استاد شهید خویش «محمّدباقر رنجبر آذرفام» پیوست.

وى بعد از پیروزى انقلاب اسلامى به اعضاى فعّال پایگاه مقاومت «مالک اشتر» پیوست و بعد از شروع جنگ تحمیلى، از اوایل سال 1361 تا اواخر سال 1366 ه .ش حضور عاشقانه و خالصانه اى در جبهه هاى نبرد حق علیه باطل داشت و در عملیاتهاى مختلف سپاهیان اسلام شرکت جست. او با سعى و تلاش چشمگیر، تحصیل در دوره دبیرستان را به پایان برد و همراه با تدریس در مجتمع آموزشى رزمندگان، فوق دیپلم خود را نیز از مرکز تربیت معلّم علامه امینى اخذ نمود و مدتى به عنوان دبیر پرورشى دبیرستان «سعدى» و معلّم دینى و قرآن مدرسه «سیدالشهداءعلیه السلام» مشغول خدمت گردید.

سرانجام این عاشق لقاء یار، این بى دل صف شکن، این سردار گمنام در حالیکه مسئولیت اطلاعات گردان «حضرت سیدالشهداءعلیه السلام» را بر عهده داشت، در ارتفاعات «الاغلو» به فیض عظماى شهادت نائل آمد.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی