یاد آن روزها به خیر. سال ۱۳۵۸ ه .ش در پادگان «خاصبان» بود که با صمد آشنا شدم. دى یا بهمن ۵۸ بود. آموزش ۲۵۰ نفر از پاسداران را به ما سپرده بودند که ما به آنها آموزش بدهیم. هم نخستین دوره آموزش پادگان و هم اولین دوره مربیگرى ما بود. زیاد سخت مىگرفتیم. شبها با بیدار کردن و بدو برپا دادن و بدو خیزدادن به نیروها و سایر آموزشها، ریزش نیروهاى آموزشى داشتیم و یواش یواش جمعى از آموزشىها مىرفتند و پادگان را ترک مىکردند. آن زمان به علت نوپا بودن سپاه موانع و امکانات آموزشى چندانى در پادگان نداشتیم و براى تمرین و آموزش مثلاً پرش از پشتبام آسایشگاههاى پادگان که بر روى شن و ماسهاى که در کنار دیوار آسایشگاهها ریخته بودند مىپریدیم. در این میان افرادى بودند که با زور اسلحه آنها را از پشتبام مجبور به پرش مىکردیم و افرادى چون صمد بودند که پرش آزاد را چندین بار با میل و اشتیاق خود انجام مىدادند و باعث تشویق دیگر افراد مىشدند.
آخرین حربهاى که ما مىخواستیم بوسیله آن، نیروهاى آموزشى را امتحان کنیم و آزمایش نمائیم که بدانیم کدامیک از برادران وفادارتر و به قول معروف شهادتطلب هستند و مىتوانند به سپاه کمک بیشترى بکنند. یادم هست آن شب با شهید «علىتجلائى» و شهید «محمودپور» همفکر شدیم که ما یکبار دیگر اینها را امتحان کنیم و پایان دورهشان را اعلام نمائیم. ساعت ۱۲ شب بود که ما به اینها برپا دادیم. نیروها بیرون آمدند و ما خطاب به همه آنها گفتیم که الآن در کردستان نیرو نیاز هست، بچهها در شاهیندژ به محاصره افتادهاند و از ما کمک خواستهاند، بنابراین هر کس داوطلب هست که به یارى برادران خود بشتابد، برود و غسل خود را انجام دهد و وصیتنامه خود را بنویسد و آماده باشد براى حرکت که ما صبح زود بطرف کردستان حرکت مىکنیم. افرادى از نیروها که مانده بودند با اینکه در خاصبان حمام وجود نداشت در آن سرماى شدید زمستان با آب سرد و یخزده غسل کردند و همهشان وصیتنامه نوشتند که من مدتى این وصیتنامهها را با خود نگه داشته بودم، از جمله وصیتنامهها، وصیتنامه شهید صمد جاهد بود. صمد از لحاظ سواد کلاسیک، زیر سیکل بود ولى در آن وصیتنامه با جملاتى جالب و حرفهائى شیوا خطاب به خانوادهاش نوشته بود ما الآن عازم کردستان هستیم چرا که تعدادى از برادران ما در آنجا به محاصره افتادهاند براى اینکه آنها را نجات بدهیم به کمک آنها مىرویم تا بلکه لبخندى بر روى امام ببینیم تا بتوانیم از این طریق امام را یارى کرده باشیم. فرداى آن شب بجاى کردستان به تبریز آمدیم.
از ابتدا شهامت و بىباکى وى براى مسئولین پادگان آشکار بود. خصوصیّات خوب صمد باعث شد که ما از بین آن همه افراد، او را براى آموزش دادن و مربیگرى در پادگان نگه داریم. باهم بودیم که جنگ تحمیلى شروع شد. آن روزها به خاطر این که هواپیماهاى عراقى از ارتفاع پائینى پرواز مىکردند ما با سلاح انفرادى تیربار ژ – ۳ در ارتفاعات شرق جاده تبریز – آذرشهر مستقر بودیم و به علت کمبود نیرو بصورت شبانهروزى در آنجا نگهبانى مىدادیم.
روز دوّم جنگ تحمیلى، اوّل مهر ماه سال ۱۳۵۹ ه .ش بود که اوّلین هواپیماى عراقى در آسمان «خاصبان» بعد از نبردى سخت و زیبا توسط یکى از خلبانان ما به نام آقاى سرهنگشیرازى سرنگون شد. ما که از زمین ناظر این صحنه بودیم به سرعت به محل سقوط هواپیماى عراقى رفتیم با اینکه تجربه نداشتیم که بدانیم یک هواپیماى جنگى چند نفر سرنشین مىتواند داشته باشد. ولى مىدانستیم که مسلّح هستند، از طرفى به علت کمبود سلاح در پادگان، دو نفر مسلّح و بقیه بدون سلاح به دنبال سرنشینان هواپیماى جنگى عراق رفتیم.
صمد در دومین کاروان اعزامى پاسداران استان به جبهههاى سوسنگرد حضور داشت. وى در آزادسازى شهر سوسنگرد در «عملیّات یامهدى»(عج) در ۳۱/اردیبهشت/۱۳۶۰ ه .ش شرکت نمود.
شجاعت و جسارت و چابکى وى باعث شده بود که وى به عنوان تیربارچى در آن عملیات شرکت کند. او با چهره بشاش و خندهروى خود خستگى دیگر برادران را رفع مىکرد. در کمک به سایر رزمندگان پیشتاز و در شرکت در کارهاى گروهى و دستهجمعى جزء نفرات اوّل بود. برخورد خوب و خوشروئى ایشان باعث شده بود که اتاقش در سوسنگرد اکثراً تا پاسى از شب، مملو از برادران رزمنده باشد. او در خط مقدم خیلى حساس و دقیق بود و کوچکترین تغییرات مواضع دشمن را به سرعت مىفهمید و مىگفت که مثلاً فلان سنگر در فلان نقطه خط عراق اضافه شده است.*** )۱( راوى خاطره: سردار مهندس حاج مصطفىمولوى، از جانبازان بالاى ۷۰% جنگتحمیلى و از یاران نزدیک سردارسرلشکر شهید مهندس مهدىباکرى، ایشان در تشکیل سپاه آذربایجانشرقى و راهاندازى دورههاى آموزشىسپاه و همچنین در شکلگیرى تیپ و لشکر ۳۱ عاشورا نقش بسزائى داشته و در دوران دفاعمقدس بامسئولیتهاى مهمى همچون فرماندهى نیروهاى اعزامى آذربایجانشرقى در میادین نبرد، فرماندهى گردانها وتیپهاى لشکر، مسئول واحد اطلاعات و عملیات و جانشینى فرماندهى لشکر ۳۱ عاشورا در زمان فرماندهىسردار شهید مهدىباکرى، بارها تا مرز شهادت پیش رفت. ***
دل آسمان گرفته است. یک عالمه ابر سیاه و سفید و خاکسترى روى سینه آسمان سنگینى مىکنند، مىدانم که بعد از گذر دقایقى نه چندان طولانى، بغض آسمان هزار تکه خواهد شد و چشمهاى شرجىاش به اندازه بیقرارىهاى من خواهد گریست.
من هر وقت غصههایم مثل همان تکههاى ابر، روى دلم تلنبار مىشوند، چارهاى جز گریستن نمىیابم. بعضى از دردها را مرهمى جز اشک دیده نیست. غم دور افتادن از مدینه عشق، حسرت جا ماندن، غصه دورى از یاران رفته هم از آن دردهاى بىدواست.
نمىدانم از کجا بگویم! اما نه مىدانم از کجا بگویم، از جبهه امّا از که بگویم، از على که پیکرش ماهها زیر قلههاى پربرف پنهان بود؟ از محسن که سر در راه معبود فدا کرد؟ از مهدى که تنهاى تنها، جلوتر از همه، خود را عاشقانه به تیغ زخم سپرد؟! اما نه…
پوتینهاى کهنه با آن بند گره خورده و پارهشان بىصدا فریاد مىزنند که باید از صمد بگویم، از او که على وار پاسدار بیتالمال بود. باید دوباره به جایى برگردم که تمام وجودم، تمام دلم را در آنجا جا گذاشتهام. هر چند سالها از آن روزهاى آفتابى گذشته اما هنوز هم صورت مهربان بچههاى رزمنده در قاب دیدگانم مىرقصند.
عملیات تازهاى آغاز شده بود، باران گلوله بود و آتشى بىامان که بر سر ما مىبارید، اما بچهها بدون ترس، دلاورانه مىجنگیدند. در این گیر و دار، بند پاره پوتین حسابى کلافهام کرده بود، نمىدانم در آن اوضاع آشفته، زیر رگبار گلوله، چند بار آن بند پاره را گره زده بودم. از بس براى بستن بند پاره پوتین، مثل فنر خم و راست شده بودم احساس خستگى مىکردم، خدا خدا مىکردم که بطریقى شرّ این بند پاره پوتین از سرم کم شود. خدا را شکر، در همان عملیات، به یارى خدا و امدادهاى غیبى و از جان گذشتگى بچهها، پیروز شدیم و غنائم زیادى بدست آوردیم. به تماشاى غنائم ایستاده بودم که چند جفت پوتین عراقى توجهم را جلب کرد. احساس شادى کردم و نگاهى معنىدار به بند پاره انداختم: یعنى دیگر از شرّت آسوده شدم؟!
جلو رفتم، یک لنگه از پوتینها را برداشتم، بند پوتین را به سرعت بیرون آوردم تا با بند پاره پوتین خودم عوض کنم. بند سیاه را میان انگشتانم گرفته و تماشا مىکردم، که ناگهان گرمى دستى را بر شانهام احساس کردم. برگشتم. صمد بود.
با آرامشى که بوى اخلاص مىداد پرسید: «سید چه کار مىکنى؟!»
گفتم: «مىبینى صمد جان، بند پوتینم را عوض مىکنم.»
آرام سرش را خم کرد و به آهستگى، طوریکه جز من و خودش و خاکهاى عطرآگین منطقه کسى نشنود گفت: «سید جان! ما براى رضاى خدا در میدان جهاد حاضر شده و به فرمان رهبر لبیک گفتهایم، ما که خداى ناکرده براى غارت نیامدهایم!»
حرفش را بریدم: «صمد جان! من فقط بند پوتین را بر مىداشتم، مگر یک بند چقدر ارزش دارد؟!»
«سید جان! مرا مىبخشى، امّا مال، مال بیتالمال است. کم و زیاد فرقى نمىکند، هر وقت غنائم را تقسیم کردند و پوتینها به شما رسید بندهایش را باز کن. حالا بهتر است بند را سر جایش ببندى و مال خودت را گره بزنى!»
بلند شدم و دست بر گردنش انداختم: «صمد جان! تو جاى پسر منى، مىدانى که بسیار دوستت دارم امّا امروز با این درس بزرگى که به من دادى محبت تو در دلم صد چندان شد…»
خاکى بود و مهربان و این بار هم مثل همیشه با تواضع لبخندى زد: «سیّد جان! شرمندهمان نکن» آرام سر به زیر انداخت. با خود اندیشیدم: «صمد کجا و ما کجا؟ او به خاکیان نمىماند…» در افکار خودم غوطهور بودم که صمد مثل نسیم فرحبخش بهارى از کنارم دور شد، بوى بهار مىداد بوى سرسبزى و طراوت، عطر باران.
از آن روز به بعد پوتینها را با همان بند پاره و گره خورده، نگه داشتهام، هر وقت نگاهشان مىکنم، یاد درس بزرگى مىافتم که از صمد آموختم.
حالا او رفته و چون مرغان ملکوتى در باغ بهشت مأوا گزیده است اما یاد و کلام دلنشینش وجودم را مالامال از شادى و اندوه مىکند، شادى بیدار شدن از خواب غفلت و اندوه جا ماندن…»*** )۱( راوى خاطره: یکى از دوستان و همرزمان شهید ***
ما همراه صمد در نبردى سخت شرکت کردیم امّا در این عملیّات به محاصره دشمن افتادیم و به هیچ طعامى دسترسى نداشتیم. همه تشنه و گرسنه بودیم، خستگى امانمان را بریده بود. از فرط گرما و تشنگى ناى حرکت نداشتیم، قمقمههایمان همه خالى بودند، یاد امامحسینعلیه السلام افتادم و مظلومیت او و یارانش.
وقتى صمد بىتابى ما را دید برخاست نگاهى به اطراف انداخت مسیرى را در پیش گرفت و رفت. مدتى گذشت، از دور قامت رشید صمد را شناختم. جلوتر رسید دستهایش پر از گیاه بود. قدم پیش گذاشت و آب ریشه گیاهان را در دهانمان فشرد. تشنگىمان تا حدى رفع شد. دستهاى مهربان صمد سیرابمان کرد.
در آن چند روز با روحیه بالاى او ما هم روحیه مىگرفتیم. دو سه روز گذشت، دیگر رمقى برایمان نمانده بود. امّا با سخنان پرمهر و آسمانى او آرام مىگرفتیم. تنها مانده بودیم، راه را نمىشناختیم. دراین حین صمد گفت: «بچهها خدا با ماست فکرى به حال ما مىکند. خدا فراموشمان نکرده. باید بر او توکّل کنیم و صبر داشته باشیم…» چقدر گذشت نمىدانم. در آن گرما زیر سایه تپهاى خزیده بودیم که دیدیم یک جوجه تیغى کوچک به ما نزدیک و نزدیکتر مىشود. جوجه تیغى تا نزدیکى ما آمد بعد راهش راکج کرد و به راه خود ادامه داد. نمىدانم چطور شد که ما هم به دنبال آن جوجه تیغى به راه افتادیم. گوئى نیرویى ما را به دنبال او مىکشید. از شیارى گذشتیم و در آن طرف شیار صداى آمبولانس به گوشمان خورد. آمبولانس خودى بود. من داد زدم. بچّهها خودشان را به ما رساندند و ما را سوار آمبولانس کردند.
در آن دو سه روز دستهاى مهربان صمد سیرابمان کرده بود. سخنان آسمانى او آراممان ساخته بود و جوجه تیغى کوچکى به خواست خدا نجاتمان داده بود. جمله واپسین صمد یادم نمىرود: «خدا با ماست، فکرى به حال ما مىکند. باید به خدا توکّل کنیم و صبر داشته باشیم.»*** )۱( راوى خاطره: یکى از دوستان شهید ***
قبل از عملیات بیتالمقدس، به اتفاق صمد، گردانى را از تبریز تحویل گرفتیم و بسوى منطقه جنوب رهسپار شدیم. من فرمانده گردان بودم و ایشان معاون گردان. نام گردان را به دلیل تقارن با «مبعث» حضرت رسول اکرمصلى الله علیه وآله وسلم گردان «بعثت» نام گذاشتیم و در اواخر عملیات بیتالمقدّس نیز شرکت نمودیم و خطى را در منطقه شلمچه تحویل گرفتیم و حدود یکماه در آنجا پدافند کردیم.
به اتفاق ایشان کار سازماندهى، آموزش و مانور گردان را انجام دادیم و تا شروع عملیات رمضان با کمک ایشان و دیگر برادران، گردان را براى عملیات آماده نمودیم. در آن زمان تیپ ۳۱ عاشورا به فرماندهى سرور و سردار عزیزمان شهید «مهدى باکرى» تازه تشکیل شده بود و تیپ فاقد واحد آموزش متمرکز بود، بنابراین گردانها کار آموزش را خودشان به عهده گرفته بودند. صمد همیشه پا به پاى برادران دیگر گردان مىدوید و با انتقال تجربیات و شیرینکارىهاى خودش موجبات دلگرمى و روحیه بیشتر نیروها براى تحمل سختىهاى آموزش و مانور را فراهم مىکرد. حین مانور او معمولاً یک اسلحه کلاش با خشاب ۹۰ تیرى به همراه داشت که این خشاب را همیشه با فشنگهاى رسام پر مىکرد و در پایان مانورهاى شبانه یک جائى مىایستاد و در حالى که اسلحه را رو به آسمان مىگرفت شروع به چرخ زدن و رگبار همزمان مىکرد. این علامت پایان مانور و اعلام محل جمع شدن نیروها بود و او با این شلیکهاى خود چنان نقشهاى زیبائى بر آسمان پدید مىآورد که حتماً از خاطر آسمان جنوب هنوز هم محو نشده است.
بعد از سه ماه انتظار همراه با کار و تلاش خستگىناپذیر به عملیات «رمضان» رسیدیم و گردان «بعثت» به انجام مرحله دوم عملیات مأموریت یافت و بعدازظهر روز سوّم عملیات عازم پاسگاه زید شدیم. در این زمان صمد به علت بیمارى در بهدارى تیپ بسترى بود و بنابراین نتوانست به همراه گردان به خط عملیاتى بیاید. گردان در جنوب پاسگاه زید آرایش گرفت. صبح روز چهارم عملیات، دشمن با استفاده از کلیه امکانات خود از جمله توپخانه، زرهى و پیاده و با حجم آتش بسیار اقدام به پاتک سنگینى کرد. بچههاى گردان در نبرد روز چهارم که تا عصر ادامه داشت انصافاً سنگ تمام گذاشتند. در گرماگرم نبرد، حوالى اذان ظهر که کسى به سلامت نمىتوانست خود را به خطمقدم نبرد برساند، صمد سوار بر مرکب خویش از میان آتش و خون گذشت و آمد، ولى چه آمدنى، با روى گشاده و بانشاط و همچون ماه درخششى عجیب بر چهره و پیشانىبند سرخى که جمله «هیهات مناالذله» با خط سفید بر آن نقش بسته بود آمد امّا انگار دیر کرده بود، عجله داشت براى سفرى ابدى. لباسى سبز بر تن، پوتینها بسته و کتر کرده، از همه جا بریده و آزاد، همچون عقاب شجاع و تیزپرواز٫ سلامى کردیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم ولى فرصت صحبت نیافتیم چون آتش دشمن شدید بود و بچهها در تلاش و جوش و خروش. بعضى مىافتادند و برخى برمىخاستند، افتادهها از تیر خصم و برخاستهها براى آتشى قویتر و خونخواهى بیشتر. در آنطرف خاکریز، تانکها و نفربرهاى دشمن بودند که با آتش غضب مردان خدا مىسوختند و این سو تکبیر بود و مقاومت. دشمن معبر عبور مىخواست و دوست بر دل او داغ عبور مىکاشت. صمد، از جا کنده شد، همچون کبوترى سبکبال، به سمت تیربارى در آن نزدیکى خزید، آن را برداشت و در آغوش فشرد، گوئى به وصال یار و یاور دیرین خود رسیده باشد، نگاهى به آسمان غرق در آتش و دود نمود، نگاهى دیگر به خورشید محزون و در غبار. آنگاه چشمانش را در خط گرداند و مشهد خویش را یافت. خیز برداشت و در سنگرى که باید تانکى در آن مىخزید موضع گرفت. حالا که براى ما تانک و توپ نیست و این همه از تحریم جهانخواران است، من هستم. صمد هست. او موضع گرفت و شروع به شلیک کرد و من از آن موضع به موضع دیگرى رفتم. بعد از نیمساعتى گذرم از مقابل سنگر و محراب او افتاد، دیدم رو به آسمان دراز کشیده، آسوده و راحت، انگار که اینجا میدان جنگ و نبرد نیست، انگار که اینجا از آسمان توپ و گلوله نمىبارد و او در خوابى مستانه فرو رفته بود. چشمها به آسمان و غرق تماشاى هستى عشق. فکر کردم حالش به هم خورده یا نیاز به استراحت پیدا کرده است. نزدیکش رفتم، دیدم تک ستارهاى بر وسط پیشانى و پیشانىبندش نشسته و او را از خاک تا افلاک برده است. چهرهاش باز و درخشان بود و خندان. انگار در آن رزمگاه، ملائک بر دورش حلقه زده بودند و برایش سرود عشق مىخواندند و او مست وصال. و ما چرخان و نالان در میان دود و خاک و انفجارهاى پىدرپى…*** )۱( راوى : حاج کریم فتحى، از فرماندهان پرسابقه دفاعمقدس که در لشکر ۳۱ عاشورا مسئولیتهاى متعددى ازجمله فرماندهى گردان بعثت در عملیات رمضان و فرماندهى اطلاعات و عملیات لشکر را بر عهده داشته است. ***
صمد در سال ۱۳۳۸ ه .ش در یکى از محلات حکمآباد تبریز متولّد شد و در جو مذهبى خانواده دوران کودکى را پشتسر گذاشت و به سبب فقرى که بر محیط خانواده حاکم بود نتوانست بیشتر از دوران ابتدائى به تحصیل خود ادامه دهد. او از ایّام نوجوانى شروع به کار کردن نمود ولى هیچگاه از فعالیتهاى مذهبى و مبارزات خود علیه رژیم ستمشاهى باز نماند. آنگاه که حماسه ۲۹ بهمن سال ۱۳۵۶ ه .ش در تبریز جان مىگرفت وى دوران نوجوانىاش را سپرى مىکرد امّا در این پیکار در صفهاى نخستین با مشتهاى گره کرده پیش مىتاخت، بىترس، بىواهمه و با صلابت.
وى بعد از پیروزى انقلاب نیز کماکان به فعالیتهاى انقلابى خود ادامه داد و در تشکیل سپاه پاسدران انقلاب اسلامى شهر تبریز از هیچ تلاشى فروگذار نکرد. او سراپا شوق خدمت بود. پس از شروع جنگ تحمیلى، در جبهههاى دفاع مقدس حضور یافت و از همان اوائل جنگ خودش را وقف جبهه کرد و در کوران حوادث جنگ، در میان خاکریزها و سنگرها به ایثارگرى پرداخت و به سبب شجاعتى که داشت و تجاربى که اندوخته بود معاونت فرماندهى گردان «بعثت» تیپ ۳۱ عاشورا را به عهده گرفت و راهبر مشتاقان و قافلهسالار رهروان عشق شد. صمد با حضور مستمر در جبهه در کوره جنگ آبدیده شد و به عنوان یکى از سرداران رشید سپاه اسلام نقش مهمى در جبهههاى جنگ ایفانمود.
هنوز زمینهاى تفتیده جنوب از جسارت این دلاور و شجاعت بىمهاباى یاران او در هیجان است. جان صمد در عطش دیدار مىسوخت. او به راه خود ایمان داشت و شهادت را هجرتى مىدانست که بوى وصل مىداد و غیبتى که مقدمه حضور بود. صمد پس از ۱۵ ماه و ۸ روز حضور در جبهه سرانجام در ۲۸/تیر/۱۳۶۱ ه .ش در عملیات «رمضان» در منطقه شلمچه (پاسگاه زید) بر اثر اصابت تیر مستقیم بر پیشانى و ترکش به کمر به فیض شهادت نائل آمد و به جرگه عشاق ملحق شد.
«… زندگى سراسر عقیده و جهاد است و براى هر مسلمان واجب است که در راه آرمانهاى انسانساز مکتب اسلام تا آخرین قطره خون خود با استعمارگران و کافران مبارزه کند و هرگز از پاى ننشیند… بعد از پیروزى انقلاب اسلامى ایران به رهبرى امام عزیزمان خمینى بتشکن، آمریکاى جنایتکار این شیطان بزرگ هر روز با عناوین مختلف سعىاش بر این بود تا این حرکت الهى انقلابمان را منحرف کرده و از مسیر خارج سازد ولى با هوشیارى امام و ملت شهید پرورمان تمام نیرنگهاى این جنایتکار نقش بر آب شد…»
«… این استعمارگران و این خونخواران شرق و غرب باید بدانند ملت شهیدپرور ایران هرگز زیر یوغ استعمار و استثمار نخواهد رفت و تا ظهور امام زمان(عج) از مبارزه علیه کفار دست برنخواهند کشید. من از ملت مسلمان و قهرمان ایران عاجزانه مىخواهم با حاضر بودن خود در صحنه تمام توطئههاى داخلى و خارجى را خنثى سازند…»
«در خاتمه سخنى با پدر و مادر خود دارم، شما اى پدر و مادر عزیزم! من مىدانم که شما خود متعهد و مؤمن به انقلاب هستید و از اینکه فرزند خود را در راه اسلام قربانى مىدهید ناراحت و دلگیر نیستید بلکه افتخار هم مىکنید… از اینکه نتوانستم زحمات جبرانناپذیر شما را جبران بکنم امیدوارم که مرا ببخشید و مرا حلال کنید و از شما برادرانم مىخواهم که همیشه در طلب حق کوشا باشید…»*** )۱( فرازهائى از وصیتنامه شهید ***