باغ شقایق ها

یادنامه دویست شهید منطقه حکم آباد تبریز

باغ شقایق ها

یادنامه دویست شهید منطقه حکم آباد تبریز

باغ شقایق ها

 یاد آن روزها به خیر. سال ۱۳۵۸ ه .ش در پادگان «خاصبان» بود که با صمد آشنا شدم. دى یا بهمن ۵۸ بود. آموزش ۲۵۰ نفر از پاسداران را به ما سپرده بودند که ما به آنها آموزش بدهیم. هم نخستین دوره آموزش پادگان و هم اولین دوره مربیگرى ما بود. زیاد سخت مى‏گرفتیم. شبها با بیدار کردن و بدو برپا دادن و بدو خیزدادن به نیروها و سایر آموزشها، ریزش نیروهاى آموزشى داشتیم و یواش یواش جمعى از آموزشى‏ها مى‏رفتند و پادگان را ترک مى‏کردند. آن زمان به علت نوپا بودن سپاه موانع و امکانات آموزشى چندانى در پادگان نداشتیم و براى تمرین و آموزش مثلاً پرش از پشت‏بام آسایشگاههاى پادگان که بر روى شن و ماسه‏اى که در کنار دیوار آسایشگاهها ریخته بودند مى‏پریدیم. در این میان افرادى بودند که با زور اسلحه آنها را از پشت‏بام مجبور به پرش مى‏کردیم و افرادى چون صمد بودند که پرش آزاد را چندین بار با میل و اشتیاق خود انجام مى‏دادند و باعث تشویق دیگر افراد مى‏شدند.

آخرین حربه‏اى که ما مى‏خواستیم بوسیله آن، نیروهاى آموزشى را امتحان کنیم و آزمایش نمائیم که بدانیم کدامیک از برادران وفادارتر و به قول معروف شهادت‏طلب هستند و مى‏توانند به سپاه کمک بیشترى بکنند. یادم هست آن شب با شهید «على‏تجلائى» و شهید «محمودپور» همفکر شدیم که ما یکبار دیگر اینها را امتحان کنیم و پایان دوره‏شان را اعلام نمائیم. ساعت ۱۲ شب بود که ما به اینها برپا دادیم. نیروها بیرون آمدند و ما خطاب به همه آنها گفتیم که الآن در کردستان نیرو نیاز هست، بچه‏ها در شاهین‏دژ به محاصره افتاده‏اند و از ما کمک خواسته‏اند، بنابراین هر کس داوطلب هست که به یارى برادران خود بشتابد، برود و غسل خود را انجام دهد و وصیت‏نامه خود را بنویسد و آماده باشد براى حرکت که ما صبح زود بطرف کردستان حرکت مى‏کنیم. افرادى از نیروها که مانده بودند با اینکه در خاصبان حمام وجود نداشت در آن سرماى شدید زمستان با آب سرد و یخ‏زده غسل کردند و همه‏شان وصیت‏نامه نوشتند که من مدتى این وصیت‏نامه‏ها را با خود نگه داشته بودم، از جمله وصیت‏نامه‏ها، وصیت‏نامه شهید صمد جاهد بود. صمد از لحاظ سواد کلاسیک، زیر سیکل بود ولى در آن وصیت‏نامه با جملاتى جالب و حرفهائى شیوا خطاب به خانواده‏اش نوشته بود ما الآن عازم کردستان هستیم چرا که تعدادى از برادران ما در آنجا به محاصره افتاده‏اند براى اینکه آنها را نجات بدهیم به کمک آنها مى‏رویم تا بلکه لبخندى بر روى امام ببینیم تا بتوانیم از این طریق امام را یارى کرده باشیم. فرداى آن شب بجاى کردستان به تبریز آمدیم.

از ابتدا شهامت و بى‏باکى وى براى مسئولین پادگان آشکار بود. خصوصیّات خوب صمد باعث شد که ما از بین آن همه افراد، او را براى آموزش دادن و مربیگرى در پادگان نگه داریم. باهم بودیم که جنگ تحمیلى شروع شد. آن روزها به خاطر این که هواپیماهاى عراقى از ارتفاع پائینى پرواز مى‏کردند ما با سلاح انفرادى تیربار ژ – ۳ در ارتفاعات شرق جاده تبریز – آذرشهر مستقر بودیم و به علت کمبود نیرو بصورت شبانه‏روزى در آنجا نگهبانى مى‏دادیم.

روز دوّم جنگ تحمیلى، اوّل مهر ماه سال ۱۳۵۹ ه .ش بود که اوّلین هواپیماى عراقى در آسمان «خاصبان» بعد از نبردى سخت و زیبا توسط یکى از خلبانان ما به نام آقاى سرهنگ‏شیرازى سرنگون شد. ما که از زمین ناظر این صحنه بودیم به سرعت به محل سقوط هواپیماى عراقى رفتیم با اینکه تجربه نداشتیم که بدانیم یک هواپیماى جنگى چند نفر سرنشین مى‏تواند داشته باشد. ولى مى‏دانستیم که مسلّح هستند، از طرفى به علت کمبود سلاح در پادگان، دو نفر مسلّح و بقیه بدون سلاح به دنبال سرنشینان هواپیماى جنگى عراق رفتیم.

صمد در دومین کاروان اعزامى پاسداران استان به جبهه‏هاى سوسنگرد حضور داشت. وى در آزادسازى شهر سوسنگرد در «عملیّات یامهدى»(عج) در ۳۱/اردیبهشت/۱۳۶۰ ه .ش شرکت نمود.

شجاعت و جسارت و چابکى وى باعث شده بود که وى به عنوان تیربارچى در آن عملیات شرکت کند. او با چهره بشاش و خنده‏روى خود خستگى دیگر برادران را رفع مى‏کرد. در کمک به سایر رزمندگان پیشتاز و در شرکت در کارهاى گروهى و دسته‏جمعى جزء نفرات اوّل بود. برخورد خوب و خوشروئى ایشان باعث شده بود که اتاقش در سوسنگرد اکثراً تا پاسى از شب، مملو از برادران رزمنده باشد. او در خط مقدم خیلى حساس و دقیق بود و کوچکترین تغییرات مواضع دشمن را به سرعت مى‏فهمید و مى‏گفت که مثلاً فلان سنگر در فلان نقطه خط عراق اضافه شده است.*** )۱( راوى خاطره: سردار مهندس حاج مصطفى‏مولوى، از جانبازان بالاى ۷۰% جنگ‏تحمیلى و از یاران نزدیک سردارسرلشکر شهید مهندس مهدى‏باکرى، ایشان در تشکیل سپاه آذربایجان‏شرقى و راه‏اندازى دوره‏هاى آموزشىسپاه و همچنین در شکل‏گیرى تیپ و لشکر ۳۱ عاشورا نقش بسزائى داشته و در دوران دفاع‏مقدس بامسئولیتهاى مهمى همچون فرماندهى نیروهاى اعزامى آذربایجان‏شرقى در میادین نبرد، فرماندهى گردان‏ها وتیپ‏هاى لشکر، مسئول واحد اطلاعات و عملیات و جانشینى فرماندهى لشکر ۳۱ عاشورا در زمان فرماندهىسردار شهید مهدى‏باکرى، بارها تا مرز شهادت پیش رفت. ***

دل آسمان گرفته است. یک عالمه ابر سیاه و سفید و خاکسترى روى سینه آسمان سنگینى مى‏کنند، مى‏دانم که بعد از گذر دقایقى نه چندان طولانى، بغض آسمان هزار تکه خواهد شد و چشمهاى شرجى‏اش به اندازه بیقرارى‏هاى من خواهد گریست.

من هر وقت غصه‏هایم مثل همان تکه‏هاى ابر، روى دلم تلنبار مى‏شوند، چاره‏اى جز گریستن نمى‏یابم. بعضى از دردها را مرهمى جز اشک دیده نیست. غم دور افتادن از مدینه عشق، حسرت جا ماندن، غصه دورى از یاران رفته هم از آن دردهاى بى‏دواست.

نمى‏دانم از کجا بگویم! اما نه مى‏دانم از کجا بگویم، از جبهه امّا از که بگویم، از على که پیکرش ماهها زیر قله‏هاى پربرف پنهان بود؟ از محسن که سر در راه معبود فدا کرد؟ از مهدى که تنهاى تنها، جلوتر از همه، خود را عاشقانه به تیغ زخم سپرد؟! اما نه…

پوتین‏هاى کهنه با آن بند گره خورده و پاره‏شان بى‏صدا فریاد مى‏زنند که باید از صمد بگویم، از او که على وار پاسدار بیت‏المال بود. باید دوباره به جایى برگردم که تمام وجودم، تمام دلم را در آنجا جا گذاشته‏ام. هر چند سالها از آن روزهاى آفتابى گذشته اما هنوز هم صورت مهربان بچه‏هاى رزمنده در قاب دیدگانم مى‏رقصند.

عملیات تازه‏اى آغاز شده بود، باران گلوله بود و آتشى بى‏امان که بر سر ما مى‏بارید، اما بچه‏ها بدون ترس، دلاورانه مى‏جنگیدند. در این گیر و دار، بند پاره پوتین حسابى کلافه‏ام کرده بود، نمى‏دانم در آن اوضاع آشفته، زیر رگبار گلوله، چند بار آن بند پاره را گره زده بودم. از بس براى بستن بند پاره پوتین، مثل فنر خم و راست شده بودم احساس خستگى مى‏کردم، خدا خدا مى‏کردم که بطریقى شرّ این بند پاره پوتین از سرم کم شود. خدا را شکر، در همان عملیات، به یارى خدا و امدادهاى غیبى و از جان گذشتگى بچه‏ها، پیروز شدیم و غنائم زیادى بدست آوردیم. به تماشاى غنائم ایستاده بودم که چند جفت پوتین عراقى توجهم را جلب کرد. احساس شادى کردم و نگاهى معنى‏دار به بند پاره انداختم: یعنى دیگر از شرّت آسوده شدم؟!

جلو رفتم، یک لنگه از پوتین‏ها را برداشتم، بند پوتین را به سرعت بیرون آوردم تا با بند پاره پوتین خودم عوض کنم. بند سیاه را میان انگشتانم گرفته و تماشا مى‏کردم، که ناگهان گرمى دستى را بر شانه‏ام احساس کردم. برگشتم. صمد بود.

با آرامشى که بوى اخلاص مى‏داد پرسید: «سید چه کار مى‏کنى؟!»

گفتم: «مى‏بینى صمد جان، بند پوتینم را عوض مى‏کنم.»

آرام سرش را خم کرد و به آهستگى، طوریکه جز من و خودش و خاکهاى عطرآگین منطقه کسى نشنود گفت: «سید جان! ما براى رضاى خدا در میدان جهاد حاضر شده و به فرمان رهبر لبیک گفته‏ایم، ما که خداى ناکرده براى غارت نیامده‏ایم!»

حرفش را بریدم: «صمد جان! من فقط بند پوتین را بر مى‏داشتم، مگر یک بند چقدر ارزش دارد؟!»

«سید جان! مرا مى‏بخشى، امّا مال، مال بیت‏المال است. کم و زیاد فرقى نمى‏کند، هر وقت غنائم را تقسیم کردند و پوتین‏ها به شما رسید بندهایش را باز کن. حالا بهتر است بند را سر جایش ببندى و مال خودت را گره بزنى!»

بلند شدم و دست بر گردنش انداختم: «صمد جان! تو جاى پسر منى، مى‏دانى که بسیار دوستت دارم امّا امروز با این درس بزرگى که به من دادى محبت تو در دلم صد چندان شد…»

خاکى بود و مهربان و این بار هم مثل همیشه با تواضع لبخندى زد: «سیّد جان! شرمنده‏مان نکن» آرام سر به زیر انداخت. با خود اندیشیدم: «صمد کجا و ما کجا؟ او به خاکیان نمى‏ماند…» در افکار خودم غوطه‏ور بودم که صمد مثل نسیم فرح‏بخش بهارى از کنارم دور شد، بوى بهار مى‏داد بوى سرسبزى و طراوت، عطر باران.

از آن روز به بعد پوتین‏ها را با همان بند پاره و گره خورده، نگه داشته‏ام، هر وقت نگاهشان مى‏کنم، یاد درس بزرگى مى‏افتم که از صمد آموختم.

حالا او رفته و چون مرغان ملکوتى در باغ بهشت مأوا گزیده است اما یاد و کلام دلنشینش وجودم را مالامال از شادى و اندوه مى‏کند، شادى بیدار شدن از خواب غفلت و اندوه جا ماندن…»*** )۱( راوى خاطره: یکى از دوستان و همرزمان شهید ***

ما همراه صمد در نبردى سخت شرکت کردیم امّا در این عملیّات به محاصره دشمن افتادیم و به هیچ طعامى دسترسى نداشتیم. همه تشنه و گرسنه بودیم، خستگى امانمان را بریده بود. از فرط گرما و تشنگى ناى حرکت نداشتیم، قمقمه‏هایمان همه خالى بودند، یاد امام‏حسین‏علیه السلام افتادم و مظلومیت او و یارانش.

وقتى صمد بى‏تابى ما را دید برخاست نگاهى به اطراف انداخت مسیرى را در پیش گرفت و رفت. مدتى گذشت، از دور قامت رشید صمد را شناختم. جلوتر رسید دستهایش پر از گیاه بود. قدم پیش گذاشت و آب ریشه گیاهان را در دهانمان فشرد. تشنگى‏مان تا حدى رفع شد. دستهاى مهربان صمد سیرابمان کرد.

در آن چند روز با روحیه بالاى او ما هم روحیه مى‏گرفتیم. دو سه روز گذشت، دیگر رمقى برایمان نمانده بود. امّا با سخنان پرمهر و آسمانى او آرام مى‏گرفتیم. تنها مانده بودیم، راه را نمى‏شناختیم. دراین حین صمد گفت: «بچه‏ها خدا با ماست فکرى به حال ما مى‏کند. خدا فراموشمان نکرده. باید بر او توکّل کنیم و صبر داشته باشیم…» چقدر گذشت نمى‏دانم. در آن گرما زیر سایه تپه‏اى خزیده بودیم که دیدیم یک جوجه تیغى کوچک به ما نزدیک و نزدیکتر مى‏شود. جوجه تیغى تا نزدیکى ما آمد بعد راهش راکج کرد و به راه خود ادامه داد. نمى‏دانم چطور شد که ما هم به دنبال آن جوجه تیغى به راه افتادیم. گوئى نیرویى ما را به دنبال او مى‏کشید. از شیارى گذشتیم و در آن طرف شیار صداى آمبولانس به گوشمان خورد. آمبولانس خودى بود. من داد زدم. بچّه‏ها خودشان را به ما رساندند و ما را سوار آمبولانس کردند.

در آن دو سه روز دستهاى مهربان صمد سیرابمان کرده بود. سخنان آسمانى او آراممان ساخته بود و جوجه تیغى کوچکى به خواست خدا نجاتمان داده بود. جمله واپسین صمد یادم نمى‏رود: «خدا با ماست، فکرى به حال ما مى‏کند. باید به خدا توکّل کنیم و صبر داشته باشیم.»*** )۱( راوى خاطره: یکى از دوستان شهید ***

قبل از عملیات بیت‏المقدس، به اتفاق صمد، گردانى را از تبریز تحویل گرفتیم و بسوى منطقه جنوب رهسپار شدیم. من فرمانده گردان بودم و ایشان معاون گردان. نام گردان را به دلیل تقارن با «مبعث» حضرت رسول اکرم‏صلى الله علیه وآله وسلم گردان «بعثت» نام گذاشتیم و در اواخر عملیات بیت‏المقدّس نیز شرکت نمودیم و خطى را در منطقه شلمچه تحویل گرفتیم و حدود یکماه در آنجا پدافند کردیم.

به اتفاق ایشان کار سازماندهى، آموزش و مانور گردان را انجام دادیم و تا شروع عملیات رمضان با کمک ایشان و دیگر برادران، گردان را براى عملیات آماده نمودیم. در آن زمان تیپ ۳۱ عاشورا به فرماندهى سرور و سردار عزیزمان شهید «مهدى باکرى» تازه تشکیل شده بود و تیپ فاقد واحد آموزش متمرکز بود، بنابراین گردان‏ها کار آموزش را خودشان به عهده گرفته بودند. صمد همیشه پا به پاى برادران دیگر گردان مى‏دوید و با انتقال تجربیات و شیرینکارى‏هاى خودش موجبات دلگرمى و روحیه بیشتر نیروها براى تحمل سختى‏هاى آموزش و مانور را فراهم مى‏کرد. حین مانور او معمولاً یک اسلحه کلاش با خشاب ۹۰ تیرى به همراه داشت که این خشاب را همیشه با فشنگ‏هاى رسام پر مى‏کرد و در پایان مانورهاى شبانه یک جائى مى‏ایستاد و در حالى که اسلحه را رو به آسمان مى‏گرفت شروع به چرخ زدن و رگبار همزمان مى‏کرد. این علامت پایان مانور و اعلام محل جمع شدن نیروها بود و او با این شلیک‏هاى خود چنان نقشهاى زیبائى بر آسمان پدید مى‏آورد که حتماً از خاطر آسمان جنوب هنوز هم محو نشده است.

بعد از سه ماه انتظار همراه با کار و تلاش خستگى‏ناپذیر به عملیات «رمضان» رسیدیم و گردان «بعثت» به انجام مرحله دوم عملیات مأموریت یافت و بعدازظهر روز سوّم عملیات عازم پاسگاه زید شدیم. در این زمان صمد به علت بیمارى در بهدارى تیپ بسترى بود و بنابراین نتوانست به همراه گردان به خط عملیاتى بیاید. گردان در جنوب پاسگاه زید آرایش گرفت. صبح روز چهارم عملیات، دشمن با استفاده از کلیه امکانات خود از جمله توپخانه، زرهى و پیاده و با حجم آتش بسیار اقدام به پاتک سنگینى کرد. بچه‏هاى گردان در نبرد روز چهارم که تا عصر ادامه داشت انصافاً سنگ تمام گذاشتند. در گرماگرم نبرد، حوالى اذان ظهر که کسى به سلامت نمى‏توانست خود را به خطمقدم نبرد برساند، صمد سوار بر مرکب خویش از میان آتش و خون گذشت و آمد، ولى چه آمدنى، با روى گشاده و بانشاط و همچون ماه درخششى عجیب بر چهره و پیشانى‏بند سرخى که جمله «هیهات مناالذله» با خط سفید بر آن نقش بسته بود آمد امّا انگار دیر کرده بود، عجله داشت براى سفرى ابدى. لباسى سبز بر تن، پوتین‏ها بسته و کتر کرده، از همه جا بریده و آزاد، همچون عقاب شجاع و تیزپرواز٫ سلامى کردیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم ولى فرصت صحبت نیافتیم چون آتش دشمن شدید بود و بچه‏ها در تلاش و جوش و خروش. بعضى مى‏افتادند و برخى برمى‏خاستند، افتاده‏ها از تیر خصم و برخاسته‏ها براى آتشى قویتر و خونخواهى بیشتر. در آنطرف خاکریز، تانکها و نفربرهاى دشمن بودند که با آتش غضب مردان خدا مى‏سوختند و این سو تکبیر بود و مقاومت. دشمن معبر عبور مى‏خواست و دوست بر دل او داغ عبور مى‏کاشت. صمد، از جا کنده شد، همچون کبوترى سبکبال، به سمت تیربارى در آن نزدیکى خزید، آن را برداشت و در آغوش فشرد، گوئى به وصال یار و یاور دیرین خود رسیده باشد، نگاهى به آسمان غرق در آتش و دود نمود، نگاهى دیگر به خورشید محزون و در غبار. آنگاه چشمانش را در خط گرداند و مشهد خویش را یافت. خیز برداشت و در سنگرى که باید تانکى در آن مى‏خزید موضع گرفت. حالا که براى ما تانک و توپ نیست و این همه از تحریم جهانخواران است، من هستم. صمد هست. او موضع گرفت و شروع به شلیک کرد و من از آن موضع به موضع دیگرى رفتم. بعد از نیم‏ساعتى گذرم از مقابل سنگر و محراب او افتاد، دیدم رو به آسمان دراز کشیده، آسوده و راحت، انگار که اینجا میدان جنگ و نبرد نیست، انگار که اینجا از آسمان توپ و گلوله نمى‏بارد و او در خوابى مستانه فرو رفته بود. چشمها به آسمان و غرق تماشاى هستى عشق. فکر کردم حالش به هم خورده یا نیاز به استراحت پیدا کرده است. نزدیکش رفتم، دیدم تک ستاره‏اى بر وسط پیشانى و پیشانى‏بندش نشسته و او را از خاک تا افلاک برده است. چهره‏اش باز و درخشان بود و خندان. انگار در آن رزمگاه، ملائک بر دورش حلقه زده بودند و برایش سرود عشق مى‏خواندند و او مست وصال. و ما چرخان و نالان در میان دود و خاک و انفجارهاى پى‏درپى…*** )۱( راوى : حاج کریم فتحى، از فرماندهان پرسابقه دفاع‏مقدس که در لشکر ۳۱ عاشورا مسئولیت‏هاى متعددى ازجمله فرماندهى گردان بعثت در عملیات رمضان و فرماندهى اطلاعات و عملیات لشکر را بر عهده داشته است. ***

صمد در سال ۱۳۳۸ ه .ش در یکى از محلات حکم‏آباد تبریز متولّد شد و در جو مذهبى خانواده دوران کودکى را پشت‏سر گذاشت و به سبب فقرى که بر محیط خانواده حاکم بود نتوانست بیشتر از دوران ابتدائى به تحصیل خود ادامه دهد. او از ایّام نوجوانى شروع به کار کردن نمود ولى هیچگاه از فعالیتهاى مذهبى و مبارزات خود علیه رژیم ستمشاهى باز نماند. آنگاه که حماسه ۲۹ بهمن سال ۱۳۵۶ ه .ش در تبریز جان مى‏گرفت وى دوران نوجوانى‏اش را سپرى مى‏کرد امّا در این پیکار در صفهاى نخستین با مشتهاى گره کرده پیش مى‏تاخت، بى‏ترس، بى‏واهمه و با صلابت.

وى بعد از پیروزى انقلاب نیز کماکان به فعالیتهاى انقلابى خود ادامه داد و در تشکیل سپاه پاسدران انقلاب اسلامى شهر تبریز از هیچ تلاشى فروگذار نکرد. او سراپا شوق خدمت بود. پس از شروع جنگ تحمیلى، در جبهه‏هاى دفاع مقدس حضور یافت و از همان اوائل جنگ خودش را وقف جبهه کرد و در کوران حوادث جنگ، در میان خاکریزها و سنگرها به ایثارگرى پرداخت و به سبب شجاعتى که داشت و تجاربى که اندوخته بود معاونت فرماندهى گردان «بعثت» تیپ ۳۱ عاشورا را به عهده گرفت و راهبر مشتاقان و قافله‏سالار رهروان عشق شد. صمد با حضور مستمر در جبهه در کوره جنگ آبدیده شد و به عنوان یکى از سرداران رشید سپاه اسلام نقش مهمى در جبهه‏هاى جنگ ایفانمود.

هنوز زمین‏هاى تفتیده جنوب از جسارت این دلاور و شجاعت بى‏مهاباى یاران او در هیجان است. جان صمد در عطش دیدار مى‏سوخت. او به راه خود ایمان داشت و شهادت را هجرتى مى‏دانست که بوى وصل مى‏داد و غیبتى که مقدمه حضور بود. صمد پس از ۱۵ ماه و ۸ روز حضور در جبهه سرانجام در ۲۸/تیر/۱۳۶۱ ه .ش در عملیات «رمضان» در منطقه شلمچه (پاسگاه زید) بر اثر اصابت تیر مستقیم بر پیشانى و ترکش به کمر به فیض شهادت نائل آمد و به جرگه عشاق ملحق شد.

«… زندگى سراسر عقیده و جهاد است و براى هر مسلمان واجب است که در راه آرمانهاى انسان‏ساز مکتب اسلام تا آخرین قطره خون خود با استعمارگران و کافران مبارزه کند و هرگز از پاى ننشیند… بعد از پیروزى انقلاب اسلامى ایران به رهبرى امام عزیزمان خمینى بت‏شکن، آمریکاى جنایتکار این شیطان بزرگ هر روز با عناوین مختلف سعى‏اش بر این بود تا این حرکت الهى انقلابمان را منحرف کرده و از مسیر خارج سازد ولى با هوشیارى امام و ملت شهید پرورمان تمام نیرنگهاى این جنایتکار نقش بر آب شد…»

«… این استعمارگران و این خونخواران شرق و غرب باید بدانند ملت شهیدپرور ایران هرگز زیر یوغ استعمار و استثمار نخواهد رفت و تا ظهور امام زمان(عج) از مبارزه علیه کفار دست برنخواهند کشید. من از ملت مسلمان و قهرمان ایران عاجزانه مى‏خواهم با حاضر بودن خود در صحنه تمام توطئه‏هاى داخلى و خارجى را خنثى سازند…»

«در خاتمه سخنى با پدر و مادر خود دارم، شما اى پدر و مادر عزیزم! من مى‏دانم که شما خود متعهد و مؤمن به انقلاب هستید و از اینکه فرزند خود را در راه اسلام قربانى مى‏دهید ناراحت و دلگیر نیستید بلکه افتخار هم مى‏کنید… از اینکه نتوانستم زحمات جبران‏ناپذیر شما را جبران بکنم امیدوارم که مرا ببخشید و مرا حلال کنید و از شما برادرانم مى‏خواهم که همیشه در طلب حق کوشا باشید…»*** )۱( فرازهائى از وصیت‏نامه شهید  ***

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی