معاون گروهان ویژه لشکر ۳۱ عاشورا و فرمانده پایگاه مقاومت «مسجد سادات»
با ایمان بود و مهربان و صمیمى. وجودش بوى زلالى مىداد. بىریا بود و خالص. نه اینکه به تعریف از فرزند خود نشسته باشم، نه. او قبل از این که پسر من باشد، فرزند اسلام بود و انقلاب. هنوز هم خلوت این خانه عطر دعاها و بیقرارىهاى او را با خود دارد. هنوز هم تابلوى نگاهم پر از تصویر بىتابى او براى عروج است. وقت رفتن که مىرسید چنان شادمانه مهیاى سفر مىشد که گوئى به دیدار معشوق مىرود. گاه از آن همه سراسیمگى که براى رفتن داشت متحیر مىشدم: «چیه عبداللَّه؟ از این که اشک و لبخند را یکجا بر صورتم مىبینى متعجبى؟ این که تعجب ندارد مهربان پسر! اشکم به خاطر رفتن توست. به خاطر این که از تو دورم. براى این که بى تو احساس غریبى مىکنم و لبخندم براى این است که رضاى خدا را در رفتن تو یافتهام.»
همیشه دلت مىخواست که براى شهادت تو دعا کنم و من در خلوت دلم خون مىگریستم و رضاى خدا را مىجستم. آن روز را خوب به خاطر دارم، براى عملیاتى دیگر عازم جبهه شده بودى. گاه رفتن لبخندى زیبا بر صورتت نشسته بود. شاید به زندگى لبخند مىزدى یا شاید هم مرگ را به سُخره گرفته بودى. گفتى: «مادر! حلالم کن.»
گفتم: «حلالیت چى؟ دست خدا به همراه تو باشد.»
روزها گذشت و من در پنجره انتظار به امید بازگشت تو حدیث صبورى خواندم و صبر پیشه کردم. تو نیامدى امّا نامهات بوى تو را برایم هدیه آورد. بوى دلگیرىها، بوى بىتابىهایت را، که نوشته بودى:
«… بارى مادرم! بار دیگر کشتى من به گِل نشست و آرزوى دیرینهام نقش بر آب شد. نمىدانم که چه دعائى کردى که من باز هم سلامت مانده آمدم. ولى این را بدانید اگر به آرزویم نرسم برنمىگردم. باز هم روسیاه هستم.»*** )۱( فرازى از نامه شهید چند روز قبل از شهادت ***
منطقه عملیاتى والفجر ۸ / عبداللَّهرهبرى
آن روز به وسعت دلتنگىهاى یک مادر گریستم. دست بالا بردم و از خدا خواستم که تو را به آرزویت برساند. تو مىرفتى اى مهربان پسر! اى عزیز مادر! تو رفتى که نرد عشق ببازى و من مانده بودم که با غم دورى تو بسازم و هرگاه که دلم از رفتن تو خون شد به یاد زینبعلیها السلام این مظلوم کربلا بگریم و صبر را پیشه خود سازم.
روز شنبه بود، بدون اینکه بدانم چرا، غم گنگى بر وجودم پنجه مىکشید. بى تاب بودم، دلم براى عبداللَّه پریشان بود. وارد اداره شدم. دیدم همکارانم به طور غیر معمول با من برخورد مىکنند. ساعتى از صبح گذشته بود که حاج بیاض ناصرى به همراه دو سه نفر از بچههاى مسجد به اداره آمدند. تعجب کردم. پرسیدم: «چه خبر؟»
حاج بیاض به حرف آمد: «مثل این که عبداللَّه زخمى شده و در اهواز بسترى است. چون خون زیادى از او رفته و خون تو با او یکى است، زود آماده شو برویم اهواز!»
آماده حرکت شدیم. در مسیر به طرف بنیاد شهید پیچیدند. پرسیدم: «چرا این طرف آمدیم؟ این جا که مسیر ما نیست!» من از ابتدا فهمیده بودم که عبداللَّه به آرزوى خود رسیده است امّا چیزى نمىگفتم. رفتیم بنیاد شهید و برادران از ماشین پیاده شدند. در «خانه شهید» درست در جوار پیکر پاک فرزندم قرار گرفتم. تابوت را که گشودند بوى آشنائىها، بوى یاس و گلاب، عطر عبداللَّه در همه جا پیچید. نگاهش کردم: «عبداللَّه! چقدر آسوده خوابیدهاى؟ چقدر زیبا شدهاى؟ بلند شو. این طور آرام و ساکت و بى صدا خوابیدن به تو نمىآید، باورم نمىشود تو که وجودت همه جنبوجوش و فعالیت در راه خدا بود چنین آرام خوابیده باشى عبداللَّه! چشمهایت را باز کن تو را صدا مىزنم.»
زانو زدم، بوسیدمش، بوئیدمش. حرفهاى ناگفته زیادى داشتم که عبداللَّه تا آن زمان مجال شنیدنش را نیافته بود. گفتم: «پسر جان! دلم پرخون است امّا به رضاى خدا و خشنودى تو راضیم.» گفتم که داغش محمل صبوریم را شکسته. گفتم که بى او پشتم خالى است. گوش دادم. گوئى عبداللَّه زمزمه مىکرد یا شاید صداى دلم بود که مىنالید: «انّاللَّه و انّا الیه راجعون.»
آن روز در کنار عبداللَّه، در کنار پیکر پاکش نشستم. خوب تماشایش کردم و اشکهایم را با تابوت او قسمت نمودم. بیش از همه نگران مادرش بودم. منتظر شدیم. مادرش را نیز آوردند. او محکم و استوار کنار جنازه فرزندش ایستاد و نگاهش کرد و سه بار گفت: «خدایا! صدهزار مرتبه شکر که فرزندم به آرزویش رسید.» آن روز تازه فهمیدم که چنین مادرى را چونان فرزندى شایسته است.*** )۱( راوى خاطره: پدر شهید، با اندکى بازنویسى و ویرایش ***
در سال ۱۳۴۲ ه .ش شقایقى دیگر از گلستان الهى سر از خاک برآورد تا حدیث جاودانگى و آزادگى شقایقها را زمزمه کند و با خون سرخش شعر هیهات من الذلة را در دیوان هستى بسراید. دفتر زندگى عبداللَّه در خانوادهاى متعهد و مذهبى در محله ارّهگر تبریز گشوده شد و در آنجا بود که فصلهاى نخستین این دفتر و داستان پر حادثه ورقخورد.
او در دامان مادرى پارسا و پدرى دلسوز و زحمتکش رشد کرد و بالید. دوره ابتدائى تحصیل را در دبستان شهید توانا(قطران) گذرانید. و از همان اوان کودکى در مراسم عزادارى حسینى و نمازهاى جماعت در مساجد حکمآباد شرکت فعّال داشت و این حضور معنویش باعث شد که وى همزمان با تحصیل، در کلاسهاى عقیدتى و فعالیتهاى فرهنگى قبل از انقلاب «مسجد ارشاد» شرکت کند.
با اوجگیرى انقلاب اسلامى در ماههاى پرتپش نهضت امام، عبداللَّه در اکثر راهپیمائىها و تظاهرات مردمى حضورى فعّال داشت و پس از به ثمر نشستن نهضت عاشورائى حضرت امامخمینىقدس سره، در پایگاههاى بسیج مستقر در مساجد به حراست از دستاوردهاى ارزشمند انقلاب مشغول شد و عمده فعالیتش را معطوف مساجد کرد و بدین منظور «کانون فرهنگى مسجد کوچک ارّهگر» را پایهگذارى نمود و از این طریق با تشکیل گروههاى سرود و نمایش و کتابخانه، جوانان و نوجوانان را با برنامههاى مؤثر و ارزشمند فرهنگى جذب مسجد کرد و آنها را در مسیر الهى انقلاب رهنمون شد.
با آغاز جنگ تحمیلى، در اوائل سال ۱۳۶۱ ه .ش پس از گذراندن آموزش کوتاه مدت نظامى در «پادگان خاصبان» روز چهارم مرداد ماه همان سال راهى جبهههاى نبرد شد. او در عملیاتهاى بزرگ سپاهیان اسلام شرکت کرد و نبوغ و توانمندى ستودنى خود را به منصه ظهور رساند و با وجود کمى سن توجه فرماندهان عالى جنگ را معطوف خود نمود و مدتى در قرارگاههاى «خاتمالانبیاءصلى الله علیه وآله وسلم» و «حمزه سیدالشهداءعلیه السلام» و «قرارگاه کربلا» در خدمت امیر سپهبد شهید على صیاد شیرازى و سردار سرلشکر پاسدار دکتر محسن رضائى به امور اطلاعاتى و عملیاتى پرداخت.
عبداللَّه در طول دفاع مقدّس چندین بار بر اثر اصابت تیر و ترکش مجروح شد امّا با هر مجروحیت مصممتر از پیش در جبهههاى نبرد حضور یافت. هر زخم عشق که بر پیکر پاکش مىنشست او را براى حضور دوباره در دیار عاشقان و سرزمین حماسهآفرینان بىتابتر مىنمود. وى که سراسر شوق خدمت براى اسلام و انقلاب بود در سال ۱۳۶۳ به منظور جذب جوانان به جبهههاى حق علیه باطل و حراست از دستاوردهاى انقلاب، پایگاه مقاومت «مسجد سادات» را با تلاشهاى شبانهروزى خود و دوستانش بنیان نهاد و توانست با وجود کمبود امکانات و سایر مشکلات به فعالیتهاى کمنظیرى از جمله ایجاد میدان ورزش شهرک امام و برگزارى مسابقات بزرگ فرهنگى ورزشى و راهاندازى کلوپ ورزشى سادات، برپائى نمایشگاه بزرگ دهه فجر سال ۱۳۶۳ ه .ش و تشکیل بسیج دانشآموزى بپردازد و از این رهگذر جوانان و نوجوانان بسیارى را جذب پایگاه نماید که از میان آنان عدهاى عازم میادین نبرد با کفار شدند و در جریان عملیات پیروزمندانه «بدر» به فوز عظیم شهادت نائل آمدند.
عبداللَّه که عشق به جبهه و جراحت با وجود سبزش عجین گشته بود دیگر ماندن در پشت جبهه را تاب نمىآورد که به همین علّت در دى ماه سال ۱۳۶۴ ه .ش به لشکر ۳۱ عاشورا بازگشت و در عملیات «والفجر ۸» با عنوان معاون گروهان ویژه لشکر عاشورا اوج حماسه و ایثار خود را به نمایش گزارد. کلام او جارى در عشق بود و پیامش فریاد لا به غیر خدا و عزمش طوفان بنیان کن ظلم و صدایش پیام محبت و صفا.
او لبیک گویان، رو به سوى کربلا آورده و به سردار بىسر عشق اقتدا نموده بود و مىرفت تا هر آنچه را که در مزرعه وجودش در پى سالها نیایش و ذکر و سوز دل فراهم آورده بود در «فاو»*** )۱( نام شهر بندرى عراق در ساحل اروندرود و منطقه عملیاتى والفجر ۸ *** درو کند و سرانجام روز ۷/اسفند/۱۳۶۴ ه .ش از وادى تحیر و حصار بودنها، از تنگناى زندگانى گذشت و در سرزمین رنگینکمانها چون رود نور براى همیشه جارى گشت و به خیل رهیافتگان وصال پیوست و بعد از چهارسال حضور در میادین نبرد به تنها آرزوى حقیقى خود رسید. عبداللَّه در آستانه عملیات والفجر ۸ در بخشى از صحبتهایش در جمع رزمندگان حکمآباد، ساعت ۲۴ روز ۱۷/بهمن/۱۳۶۴ در دزفول مقر لشکر ۳۱ عاشورا چنین مىگوید:
«… بهترین درجهاى که انسان مىخواهد آن را براى خود توشه قرار دهد درجه شهادت است و امّا این که من واقعاً متأسف هستم و غصه مىخورم براى این مسأله که چهار سال در این جبههها ماندهام ولى حیف که نمىدانم چرا این کالا (جان) قیمت نداشته تا خریدارش خدا باشد. فکر مىکنم گناهانم زیاد بوده که باعث ایجاد گره در کارمان شده است. امروز به فکر این باشیم که گلیم خودمان را از آب بیرون بکشیم و چارهاى براى گناهان خود بیابیم!
وحدتتان را حفظ کنید. غیبت بزرگترین دشمن براى ما مىباشد، محبت را حاکم کنید و اگر اشتباهى کردید از دیگرى معذرت بخواهید و بگوئید که اشتباه کردید خودتان و غرورتان را بشکنید تا به خدا نزدیکتر شوید.»
تو رفتهاى امّا ما نام مقدس و یاد معطرت را بر برگهاى زرین خاطرات سبزمان خواهیم نگاشت. ما خاطره شما عاشقان، شما سربداران وادى آشنائى را زنده نگه خواهیم داشت. قسم به نامتان، قسم به سرخى راه رفتهتان، قسم به خون پاکتان شعر بلند شهادت را عاشقانه خواهیم سرود که بىترانه شهادت زندگى را مفهومى نیست.
او رفت و خون سرخش چون شکوفههاى سرخ معطر درخت جاودانگى را آراست و اینک وصیت پرمحتوایش را مرورى دوباره مىکنیم:
«… سپیده سخنم را به نام آن که از آوردن نامش به زبان پر از گناهم عاجزم آغاز مىکنم. به نام آن یار و دوستى که در همه جا و همه زمان با ماست… به نام آن معشوقى که براى یافتنش و رضاى او و براى اداى حق او به کوهها و بیابانهاى گرم و سوزان دور از وطن شتافتهایم و در میان آتش و خونیم. آن آتشى که اولین راه رسیدن به اوست.
آرى باید با خون خود آن درخت عشق را آبیارى کرد… عاشقان، در راه دوست و در طریق عشق محبوب، هر بلائى را به جان مىخرند و از بلاها هرگز شِکوه نمىکنند.
بارى برادران! در این عملیات (والفجر ۸) هم خداوند متعال با امدادهاى غیبى خود بر رزمندگان خیلى عنایت فرمود… ان شاء اللَّه با ادامه عملیات به نتایج بیشتر از این دست خواهیم یافت و من خواهم رفت و درش را خواهم زد. آنقدر مىزنم تا باز کند و با عشق به مولایم حسینعلیه السلام و شفیع قرار دادن آقا ابا عبداللَّهعلیه السلام، ان شاء اللَّه قبول مىکند و این هدیه ناقابل را مىپذیرد. آن که به حسین عشق دارد باید حسین گونه از دنیا برود.
پدر و مادرم! هیچ وقت ناراحت نباشید من براى اللَّه و براى امام و اسلام جانم را فدا مىکنم. شما مرا براى اسلام بزرگ کردید و من هم براى اسلام جهاد مىکنم.»