از دور که مى بینمش، دلم از شادى و غم مى لرزد، در آستانه در ایستاده و با آن نگاه مات و محجوبش مهربان نگاهم مى کند. چه قدى کشیده، مردى شده براى خودش. هر چه بزرگتر مى شود مرا بیشتر به یاد پدرش مى اندازد. امسال هیجده سالش تمام مى شود. وقتى که عباس مى رفت حبیب یکسال بیشتر نداشت، در این هیجده سال، عطر نوگل پرپرم را از حبیب و افسانه گرفته ام تنها یادگارهاى پسرم.
دیده مى چرخانم، عکس عباس توى طاقچه بر رویم لبخند مى زند. بلند مى شوم عکس را از روى طاقچه برمى دارم و...
عباس! جان مادر! عزیز مادر! هیجده سال گذشت، هیجده سالى که هر سالش به اندازه قرنى پیرم کرد. چرا آنگونه نگاهم مى کنى؟! باشد دیگر گریه نمى کنم.
عزیز مادر! گریه ام بخاطر رفتن تو نیست. کدام مادرى هست که عاقبت به خیرى و سعادت فرزندش را نخواهد. عباس جان! گریه ام بخاطر خودم است. بخاطر این دل وامانده. و الاّ شهادت را جز سعادت نمى دانم.
گاه رفتن رسیده بود. بغض راه گلویم را مى فشرد به سختى تمام توانم را جمع کردم و گفتم: «عباس! حالا نرو جبهه.»
بى پدر، بى یاور بزرگشان کرده بودم. مى دانستم که بى پدر بودن بد دردى است. نمى خواستم فرزند عباس به درد خود او گرفتار شود. چهره زیباى پسر یکساله اش جلوى چشمانم مى رقصید.
گفتم: «حبیب، یکسالش تمام نشده است، رفتى شهید شدى پسرت بى پدر مى ماند!»
«مادر! من هم یتیم بودم، پدر نداشتم، چه شد؟ بزرگ نشدم، اگر من به جبهه نروم پس چه کسى در مقابل تجاوز دشمن بایستد؟ چه کسى از ناموس این ملّت دفاع کند؟ مادر من! اسلام در خطر است و تو از بى پدر ماندن فرزند من سخن مى گوئى؟!»
«عباس جان! عزیز مادر، حرفهایت قبول اما چطورى بگویم... منظورم این است که لااقل یک چند روزى صبر کن تا دوّمین فرزندت نیز به دنیا بیاید، چهره اش را ببین و بعد برو!»
«مادر جان! درنگ جایز نیست، دشمن هجوم مى آورد، بیا و به میل خود راهیم کن. بگذار آسوده بروم، بگذار دعاى تو بدرقه راهم باشد.»
«عباس جان! عزیز مادر، جان همه مان فداى اسلام باشد، برو دست خدا به همراهت، شیرم حلالت باشد پسر جان، امّا اى کاش...»
دم وداع رسید و بغض گلو از دیده راه خویش را یافت و جارى شد. او که مى رفت هواى بازگشت در سرش نبود. مثل باد صبا آرام وزید و دور شد.
«عباس! دست خدا به همراهت!»
چند روز بعد از رفتنش، دوّمین فرزندش به دنیا آمد و عباس در شب تولّد دوّمین فرزندش تلفن کرد.
«عباس! مژده تولّد نورسیده محفوظ، حالا بگو اسم دخترت را چه بگذاریم؟»
«مادر! تو که بزرگ همه مائى، اسمى برایش انتخاب کنید.»
«نه! پسرم، خودت باید اسمش را انتخاب کنى.»
«باشه مادر - چند لحظه اى به سکوت مى گذرد - مادر اسم دخترم را افسانه بگذارید و از طرف من رویش را ببوسید.»
«مادر جان! امشب، شب حمله است. بازهم مى خواهم که مرا حلال کنى و از فرزندانم مواظبت کنید تا ادامه دهنده راه سرخ شهدا باشند.»
«خداحافظ مادر، دیدار به قیامت!»
*راوى خاطره: مادر شهید
****
عباس در روز 5/اردیبهشت/1335 ه .ش در خانواده اى محروم، امّا متدین و پارسا دیده به جهان گشود. دو ساله بود که خانواده اش به تبریز مهاجرت کردند و در آنجا ساکن شدند. عباس در سه سالگى پدر بزرگوارش را از دست داد و داغى بزرگ بر قلب کوچک و مهربانش نشست.
او از همان کودکى مزه تلخ سختى ها را با جان و دل چشید و شخصیتش در کوره ناملایمات، شکل گرفت و صیقل یافت. وى بیش از شش سال نداشت که براى کمک به امر گذران معیشت خانواده مشغول قالیبافى شد، از این رو فرصت تحصیل نیافت و بعدها بصورت شبانه موفق شد تا کلاس پنجم ابتدائى تحصیل کند. عباس که قلبى مالامال از عشق به امام قدس سره داشت و کینه و نفرت از نظام ستمشاهى در وجودش موج مى زد، قبل از پیروزى انقلاب اسلامى در جریان تظاهرات مردمى و درگیریهاى خیابانى با عوامل رژیم طاغوت، فعّالانه شرکت مى کرد.
بعد از پیروزى انقلاب شکوهمند اسلامى نیز بمنظور حفظ دستاوردهاى ارزشمند آن، در هسته مقاومت «مسجدارّه گر» به فعالیت مشغول شد. بعد از شروع جنگ تحمیلى، او که پاسدارى پاکباخته بود و فدائى امام؛ در تاریخ 2/مهر/1360 ه .ش با اولین گروههاى اعزامى به جبهه هاى جنوب شتافت. تا سرانجام در تاریخ 8/آذر/1360 ه .ش اصابت تیرى به سمت چپ سرش معبر آسمان را به رویش گشود و او آزاد و سبکبال به وصل جانان رسید و بر سریر «عِندَرَبِّهِم» جلوس کرد. او جز عشق خدا نمى خواست و در دیار خون جز خدا نمى جست و جز رضاى او نمى طلبید که خود نگاشت: «من عباس آقاپور، فرزند قربان در این سن از همه چیز حتى اهل و عیالم گذشته ام براى اللَّه و به هیچ چیز دیگرى فکر نمى کنم. به آوائى که از چهارده قرن قبل گوشم را نوازش مى داد و مرا به یارى مى طلبید و مى گفت: آیا کسى هست که به خاطر جدم رسول اللَّه صلى الله علیه وآله وسلم به من کمک کند. لبیک گفته و تصمیم گرفتم به کربلاهاى ایران اعزام شوم. بدانید که هر روز عاشورا و همه جا سرزمین کربلاست و شما را توصیه مى کنم که همیشه تداوم دهنده راه شهدا باشید و هر کارى که مى کنید رضاى خدا را در نظر بگیرید.»
*فرازهائى از وصیت نامه شهید