باغ شقایق ها

یادنامه دویست شهید منطقه حکم آباد تبریز

باغ شقایق ها

یادنامه دویست شهید منطقه حکم آباد تبریز

باغ شقایق ها

پاسدار شهید سید حسین صمیمى

20 فروردین سال 1350 آن دقایق شیرین را نیک به یاد دارد، لحظاتى که تولّد کودکى از سلاله پاکان چشمهاى کم سوى شهر را در آن سالهاى ظلمت و سیاهى روشن کرد.

حسین زندگى را در جمع خانواده اى روحانى و باصفا آغاز نمود و به عشق سالار شهیدان حضرت اباعبداللَّه علیه السلام نامش را حسین نهاده بودند تا با عزت زندگى کند و با شرافت و سربلندى بمیرد.

او هفت ساله بود که پاى در مدرسه «کوزه کنانى» گذاشت و بعد از اتمام تحصیلات دوره دبستان، در مدرسه «امیرکبیر» مشغول ادامه تحصیل شد. وى درس شجاعت و شهامت و حسین گونه زیستن را در مکتب پدر آموخته بود، پدر بزرگوارش (حجةالاسلام حاج سید على صمیمى) حدود 40 سال است که در خط اسلام و قرآن به تبلیغ و حمایت از ارزشهاى اسلامى مشغول است و حسین تحت سرپرستى چنین پدرى بالید و عشق به ائمه اطهارعلیهم السلام در تمامى تار و پود وجودش ریشه انداخت.

جنگ آغاز شده بود، سایه سیاه و شوم تجاوز دشمن بر مرزهاى کشور سنگینى مى کرد. روزها، روزهاى حماسه بود و خون، هر سبزباور ظلم ستیزى، قدم در راه عاشورا مى نهاد و براى لبیک گفتن بفرمان رهبر کبیر انقلاب راهى میدان جهاد و نبرد مى شد و حسین از این جمع جدا نبود. او بى تاب دفاع از حریم کشور بود و تلاش مستمرى براى حضور در میادین نبرد آغاز نموده بود. در این دوران او تقریباً دوازده ساله بود و به دلیل کمى سنش، با اعزام او به جبهه مخالفت مى شد. امّا حسین باید مى رفت مگر نه اینکه به عشق سالار شهیدان نامش را حسین نهاده بودند. مگر نه اینکه با عشق شهادت در راه خدا، بزرگش کرده بودند. کربلاى ایران او را بسوى خویش مى خواند، حسین بیشتر از این تاب ماندن نداشت، وى براى حضور در جبهه آنچنان بى تاب بود که سنش را در شناسنامه اش دستکارى کرد تا بتواند بدین طریق عازم جبهه شود. و سرانجام بدلیل علاقه غیر قابل وصف او براى حضور در جبهه، مسئول بسیج اعلام مى کند که اگر پدرش اجازه دهد او را به جبهه اعزام مى کنند. پدرش با گفتن این جمله که: «هر کس توان حمل اسلحه دارد باید به جنگ برود» رضایت خویش را از اعزام حسین به صحنه پیکار اعلام مى دارد و این عاشق دلداده به جبهه اعزام مى شود و در عملیات «کربلاى 4» حضور مى یابد و در ادامه در عملیات «کربلاى 5» نیز عاشقانه به نبرد مى پردازد و در همان عملیات در نامه اى به پدر بزرگوارش چنین مى نویسد: «پدر جان! من در گردان «صاحب الزمان(عج)» بودم ولى چون در آنجا خبرى از شهادت نبود، به گردان «حبیب بن مظاهر» رفتم و غواص شدم تا شاید شهادت نصیب ما نیز گردد و روسیاه نباشیم...!» او پیش از عملیات در روزهاى سرد زمستان از ساعت 11 شب تا 3 بامداد در آبهاى کارون تمرین غواصى مى کرد و به دنبال مروارید شهادت غوطه مى خورد و لحظه شمارى مى نمود.

 

 

 

شب بود، ستارگان در آسمان ظلمت زده به سوسو نشسته بودند، گاه سرخى منورى دامن آسمان را گلگون مى کرد. ساعتها بود که گروه غواصى به آب زده بود. هوا سرد بود و سکوت سنگینى در میان آب فریاد مى کشید. گاه به گاه زمزمه ذکر و دعا این سکوت سنگین را مى شکافت. نمى دانم حسین در آن لحظات خدائى به چه مى اندیشید، شاید مثل همیشه به فکر شهادت بود. چهره اش مهتابى بود و چشمانش مثل فانوسهاى تبدار سوسو مى زد.

آبهاى این منطقه او را خوب مى شناخت، با درخشش تک ستاره ها به آب مى زد و کمى مانده به طلوع فجر به ساحل باز مى گشت. هر لحظه که مى گذشت یک قدم به بهشت موعود نزدیکتر مى شد حسین با ذکر «یا امام حسین علیه السلام! یا امام زمان(عج)! یا زهراعلیها السلام!» آب را شکافت و جلو رفت. دلش بى تاب پروازى سرخ بود. خوش داشت با پیکرى صدپاره با تنى بى سر چون سالار شهیدان به دیدار یار بشتابد. حسین بسوى خطوط دشمن پیش مى رفت تا معبرى در آب گشوده شود، تا اینکه زخم عشق بر گلو و گردنش بوسه زد، خون از گلوى حسین فوّاره زد و آب شلمچه رنگ خون گرفت. آسمان به سرخى مى زد و پیکر غرق به خون حسین میان آب مى رقصید. آب چون زورقى آرام و روان او را در خود گرفته بود. هوا تاریک بود، پیکر بى جان حسین در میان هودجى از نور در آب پیش مى رفت.

دو روز پیکر پاک شهید روى آبهاى شلمچه شناور ماند و آبهاى آن دیار را به عطر عشق و عاشورا آغشته ساخت.

و این حکایت سرخ دیگرى بود از آینه دلان سرمست، از چلچله هاى خوش الحان باغ فردوس و اینک وصیت نامه این بسیجى عاشق فرا روى ماست تا از آن درسها بگیریم و نکته ها بیاموزیم:

«خدایا! تو را سپاس مى گویم که در زمانى تربیت یافتم و به سن جوانى رسیدم که زمان مبارزه اسلام بر علیه کفر است که دین پیامبر بعد از 1400 سال دوباره زنده مى گردد و پرچم خونین اباعبداللَّه الحسین علیه السلام در سراسر ایران به اهتزاز درآمد و به نداى «هل من ناصر ینصرنى» حسین پاسخ داده شد.

خدایا! حیف است که انسان صداى رزمندگان را بشنود و به سویشان نشتابد و من اینک از محیط خانواده و جمع دوستان و آشنایان دل بریده و راهى جبهه شدم و به اینکه دیگران چه فکر مى کنند و چه مى گویند، توجهى ندارم.

اى معبود! اینکه تو از نیتم باخبرى برایم کافى است.

معشوقا! هر کس عاشق چیزى است و براى یافتن معشوق زحمت زیادى مى کشد، من نیز عاشق توأم و معشوق من توئى. براى رسیدن به تو و رضاى تو هر زحمتى را تحمل مى کنم و براى هر آنچه تو صلاح مى دانى آماده ام...»

«اى معشوق عاشقان! دوست دارم در راهت بمیرم، در حالیکه تکه تکه شده ام و پودر گشته ام و اثرى از من در دنیاى ظلمانى نمانده است.

اى جوانان! مبادا در غفلت بمیرید که على علیه السلام در محراب عبادت شهید شد. نکند در بستر ذلت بمیرید که حسین علیه السلام در میدان نبرد شهید شد.»

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی