مرد بزرگى بود. «رحیم افتخارى» را مى گویم. شب عملیات بود و چیزى به آغاز عملیات باقى نمانده بود. «والفجر 8» در پیش رو بود و ما در منطقه عملیاتى نشسته بودیم. شب زیبائى بود. اروندرود با صدائى آرام و یکنواخت از کنارمان مى گذشت و ستاره ها در آب صاف رود، چهره زیبایشان را تماشا مى کردند.
هرکس در گوشه اى، محفلى پنهانى و پر سوز ساخته و با خداى خود، غرق راز و نیاز بود. در چنان شبى، غرق در نور مهتاب و سوسوى ستاره ها، هر خاکى آرزو مى کرد که پایش از زمین کنده شود و تا آن بالا، تا خانه ستاره ها به پاى جان بدود و آرام گیرد. شاید رحیم هم همین حال را داشت که کنار رود خلوت کرده و آرام نشسته بود. من مراقبش بودم. همه دوستش داشتند از روحیه بالائى برخوردار بود، قید دنیا را زده بود. دلم مى خواست بدانم به چه مى اندیشید. دوست داشتم کنارش باشم، امّا از طرفى دلم نمى آمد که شیشه این سکوت و خلوت عرفانى را با حضورم بشکنم. با خودم گفتم: «چه به هم مى آیند رحیم و اروند هر دو عمیق و آرامند.» آرام طوریکه رحیم متوجه نشود و مزاحم او نباشم خودم را بى صدا به او نزدیکتر کردم. تاریکى فرود آمده و همه جا را زیر چتر سیاه خود گرفته بود. باد در سوله ها مى پیچید و زوزه مى کشید. با خودم گفتم: «گویا باد هم براى شروع عملیات بى تاب است.» رحیم متوجه من شد و آن نگاه عمیق و آرام اش را به صورتم پاشید و گفت: «مى توانم زحمتتان دهم؟ یک ورق کاغذ مى خواهم.»