از کودکى مهربان بود و فداکار. آن روز سرد زمستانى را هرگز فراموش نمى کنم. برف مى بارید و باد شدیدى بیرون پنجره زوزه مى کشید و شاخه هاى خشک و لرزان درختان را بر شیشه پنجره مى کوفت. دانه هاى ریز و سفید برف رقص کنان از جلوى پنجره مى گذشتند و گاه به گاه شکوفه کوچکى از برف روى شیشه مى نشست. با این که در اتاق بودیم احساس سرما مى کردیم.
حسن جلوى پنجره ایستاده بود و نگاهش به دانه هاى ریز برف خیره مانده بود. چند دقیقه اى بى صدا همانجا جلوى پنجره ایستاد و بعد رفت که بخوابد. بعد از ساعتى به اتاقش سر زدم، دیدم که حسن لحاف را تا کرده و گوشه اى گذاشته و در آن سرما مچاله شده و به خواب رفته است. تعجب کردم آرام صدایش زدم: «حسن! حسن جان!»
چشمهایش را گشود: «بله مادر!»
«چرا لحاف را رویت نکشیده اى؟ هوا سرد است سرما مى خورى!» جلو رفتم تا لحاف را رویش بکشم که چون برق از جا جهید.
«مادر! دست به لحاف من نزنید. زیر لحاف خوابم نخواهد برد. حالا در این سرما، مهاجرین جنگى چه مى کشند؟ دلم مى خواهد لحافم را به آنها هدیه کنم.»
حیران مانده بودم. دیدم او با آن سن کمش قلبى بزرگ و آسمانى دارد. من در مقابل مهربانى و روح والاى او احساس خجالت کردم. صبح تمام ماجرا را براى پدرش تعریف نمودم. آن روز پدرش پتوى تازه اى خرید تا به مهاجرین جنگى هدیه کند. روز بعد که حسن پتو را بغل زده بود و از خانه بیرون مى رفت از شادى در پوست خود نمى گنجید. او همیشه مهربان بود. آبى و مهربان همچو باران.*** )1( خاطره از مادر شهید با اندکى بازنویسى و ویرایش ***
جبهه بودم. به مرخصى که آمدم. حسن پاپیچم شد. «پدر جان! اجازه مى دهید خواهشى از شما بکنم.» تا آن وقت خواسته نامعقولى از او ندیده بودم. جواب دادم: «بگو حسن جان! سراپا گوشم...»
«مى خواهم به جبهه بروم. امّا تو را به خدا نه نگو!»
جا خوردم. مى دانستم که مدتهاست فکر رفتن و جنگیدن با دشمن، آرامش را از او گرفته است. منتظر این روز بودم امّا نه به این زودى. درس و مشق را بهانه کردم: «پس درس و مدرسه چى؟ دو سه سالى دیگر هم درس بخوان. وقتى دیپلم گرفتى به جبهه مى روى.» آشکارا اخم کرد و روى از من گرفت امّا عشق رفتن، دوباره او را به حرف آورد. معصومانه نگاهم کرد، نگاهى که دل سنگ را آب مى کرد.
«پدر جان! براى درس همیشه وقت هست. من دیگر بچّه نیستم. باید از دین و انقلابمان دفاع کنیم. خودتان جبهه مى روید و راضى به رفتن من نمى شوید؟!»
دوباره گفتم: «پسر جان! تو کم سن و سالى، باشد براى دو سال بعد.» فکر مى کردم که او راضى مى شود و دیگر دنبال بحث را نمى گیرد امّا او با قاطعیت جواب داد: «جبهه سن و سال نمى شناسد. همه باید از اسلام دفاع کنند...» حرفهاى قاطعانه امّا صادقانه اش بر دلم نشست. راست مى گفت باید مهر و عاطفه پدرى را کنار مى گذاشتم. حسن راه خودش را انتخاب کرده بود و من جلودارش نبودم و نمى خواستم که جلودارش باشم.
او عاشقانه به جبهه رفت. رفتنى که اولین و آخرین اعزام او بود. حسن رفت و دیگر بازنگشت...*** )1( خاطره از پدر شهید با اندکى بازنویسى و ویرایش ***
اوّل فروردین ماه سال 1344 ه .ش دهستان «ملامحمود» از توابع شهرستان هشترود شاهد به دنیا آمدن بزرگمردى بسیجى بود که مقدر شده بود به همراه دو برادر کوچکتر خود «حسین و غلامعلى» در آینده اى نه چندان دور افتخارآفرینان اسلام و انقلاب باشند.
حسن چهارمین فرزند خانواده مذهبى و انقلابى خود بود. او با هوش سرشار خود در شش سالگى دوره ابتدائى را در مدرسه شبانه «حکمت» آغاز کرد و هنوز در کلاس دوّم ثبت نام نکرده بود که به کسب فیض از دریاى بیکران قرآن نائل گردید. او چون دیگر فرزندان محروم این آب و خاک همراه با تحصیل، قالى مى بافت و در راه گذران زندگى کمک حال خانواده زحمتکش خود بود.
او به انقلاب بسیار علاقه داشت و ریشه گمراهى ها را در ضعف ایمان و آگاهى مى دانست و در این راستا با پول خود کتابخانه اى تأسیس کرد و به ارشاد نونهالان و نوجوانان همسال خود پرداخت. تازه پاى در دبیرستان گذاشته بود که به تشکیل انجمن اسلامى در مسجد «صاحب الزمان(عج)» همت گماشت و در این راه به لطف خدا و به پاس نیت خالص خود موفق شد.
سال 1361 ه .ش بود و حسن تازه سال دوّم نظرى را با موفقیت به پایان رسانده بود که دبیرستان «شهید مدنى قدس سره» را براى ورود به دانشگاه ایمان و اخلاص ترک کرد و در واحد بسیج مستضعفین سپاه پاسداران ثبت نام نمود. او دل از دنیا کنده بود و براى رسیدن به عشق، باید از دنیا و مافیها چشم پوشى مى کرد، باید سختى ها را به جان مى خرید... تا اینکه سرانجام در تاریخ 20 خرداد ماه سال 1361 ه .ش عازم جبهه جنوب شد و در روز شهادت «مولاى متقیان على علیه السلام»، 22/تیر/1361 ه .ش در زیر آفتاب سوزان جنوب بر روى خاک هاى تفتیده و خونین خوزستان، آخرین نامه دراز و پرمحتوایش را نگاشت.
او که وجود آسمانى اش از عشق به اسلام و انقلاب آکنده بود و زندگى را جز عقیده و جهاد نمى دانست. او که به عشق شهادت از تمام حصارهاى وابستگى گذشته بود. در تاریخ 24/تیر/1361 ه .ش در عملیات «رمضان» مقارن با سومین روز شهادت امام على علیه السلام کفنى از خون به تن کرد و صدپاره و چاک چاک به دیدار معشوق شتافت.
او سیزده سال تمام در دل خاکهایى که مقدسشان مى شمرد آرام گرفت و سرانجام در سال 1373 ه .ش با تلاش پیگیر گروه تفحص شهدا پیکر شهید کشف شد و به آغوش خانواده بازگشت. او هفت شهر عشق را پشت سر نهاده و به وادى آرامش و یقین رسیده بود و همانطور که خود خواسته بود بر سنگ مزارش نوشتند: «زندگى جز عقیده و جهاد نیست!»
«... ما با خونمان پاى ورقه پایان حیات آمریکا و اسرائیل را امضاء خواهیم کرد که این خون (خون شهداء) به هیچ نحوى پاک نخواهد شد...»
«... مادرم! وقتى زینب علیها السلام از کربلا برگشت و شاهد کشتار کربلا بود از چگونه شهید شدن یاران امام و برادر خود و پسران امام و پسر خود هیچ نگفت که آنان چه کردند (در میدان) بلکه درس زینب این بود که چه باید کرد. زینب علیها السلام راه را نشان داد و پیام شهیدان را به مردم رساند... تو نیز از زینب علیها السلام درس گرفته و در رساندن پیام شهیدان کوشا باش.»*** )1( فرازهائى از وصیت نامه شهید ***
حسن اولین شهید خانواده وفائى بود. او راه را، راه سرخ شهادت و عروج را بدینسان براى دو برادر دیگر خود «حسین و غلامعلى» گشود. روحش شاد و راهش مستدام باد.