آن روز که چون کبوترى آزاد و رها، از مقابل دیدگانم گریختى، چه سبکبال و آرام مى رفتى، آنچنان آرام که حتى صداى سایش گامهایت را بر سنگفرش کوچه پیچ در پیچ فقر و آشنایمان نشنیدم. تو چون پروانه هاى آزاد و بى صدا رفتى و من با خلوت خاطرات تو تنها شدم. وقتى که خانه رنگ ماتم گرفت، وقتى که آسمان دلم خاکسترى و مه آلود گشت، وقتى که گلهاى سرخ توى گلدان آرام آرام و بى صدا پژمردند، دانستم که رفته اى. روزها در حسرت و حیرت مى گذشت و من در قاب پنجره، ثانیه هاى انتظار را به شمارش نشسته بودم. من بودم و یاد تو و خانه اى ساکت و غمزده. چه روزهاى سختى بود و من در گذر فصلها، جز خزان ندیدم. عاقبت از تو نامى آمد، فقط یک نام. وقتى ترنم سفرت را بر لبهاى ماتم زده شنیدم، دانستم که رفته اى و رسیده اى به قلّه هاى سعادت و نور. تو پریده بودى و در پروازى بى صدا و آرام، غرق در خون، به ضیافت عندربهم یرزقون نائل شده بودى، بى آنکه حتى ردّپائى از تو بر جاى بماند. وه چه عاشقانه سوخته بودى که حتى خاکسترى از تو بر جاى نمانده بود. من هر روز در قاب انتظار، خیره به آن راه سرخ که به تمام باورهاى سبز راه دارد، در انتظار توأم. من، در انتظار قاصدکى در درگاه بیقرارى و حسرت نشسته ام. شاید روزى پلاکى، تکه چفیه اى، پیشانى بندى سرخ یا نامه اى عطر روح پرور تو را به مشام جانم برساند شاید فقط شاید...