باغ شقایق ها

یادنامه دویست شهید منطقه حکم آباد تبریز

باغ شقایق ها

یادنامه دویست شهید منطقه حکم آباد تبریز

باغ شقایق ها

۲ مطلب با موضوع «به تفکیک ماه شهادت :: شهدای تیر» ثبت شده است

پاسدار جاویدالاثر فرزان یزدانى

آن روز که چون کبوترى آزاد و رها، از مقابل دیدگانم گریختى، چه سبکبال و آرام مى رفتى، آنچنان آرام که حتى صداى سایش گامهایت را بر سنگفرش کوچه پیچ در پیچ فقر و آشنایمان نشنیدم. تو چون پروانه هاى آزاد و بى صدا رفتى و من با خلوت خاطرات تو تنها شدم. وقتى که خانه رنگ ماتم گرفت، وقتى که آسمان دلم خاکسترى و مه آلود گشت، وقتى که گلهاى سرخ توى گلدان آرام آرام و بى صدا پژمردند، دانستم که رفته اى. روزها در حسرت و حیرت مى گذشت و من در قاب پنجره، ثانیه هاى انتظار را به شمارش نشسته بودم. من بودم و یاد تو و خانه اى ساکت و غمزده. چه روزهاى سختى بود و من در گذر فصلها، جز خزان ندیدم. عاقبت از تو نامى آمد، فقط یک نام. وقتى ترنم سفرت را بر لبهاى ماتم زده شنیدم، دانستم که رفته اى و رسیده اى به قلّه هاى سعادت و نور. تو پریده بودى و در پروازى بى صدا و آرام، غرق در خون، به ضیافت عندربهم یرزقون نائل شده بودى، بى آنکه حتى ردّپائى از تو بر جاى بماند. وه چه عاشقانه سوخته بودى که حتى خاکسترى از تو بر جاى نمانده بود. من هر روز در قاب انتظار، خیره به آن راه سرخ که به تمام باورهاى سبز راه دارد، در انتظار توأم. من، در انتظار قاصدکى در درگاه بیقرارى و حسرت نشسته ام. شاید روزى پلاکى، تکه چفیه اى، پیشانى بندى سرخ یا نامه اى عطر روح پرور تو را به مشام جانم برساند شاید فقط شاید...

 

    از کودکى مهربان بود و فداکار. آن روز سرد زمستانى را هرگز فراموش نمى کنم. برف مى بارید و باد شدیدى بیرون پنجره زوزه مى کشید و شاخه هاى خشک و لرزان درختان را بر شیشه پنجره مى کوفت. دانه هاى ریز و سفید برف رقص کنان از جلوى پنجره مى گذشتند و گاه به گاه شکوفه کوچکى از برف روى شیشه مى نشست. با این که در اتاق بودیم احساس سرما مى کردیم.

    حسن جلوى پنجره ایستاده بود و نگاهش به دانه هاى ریز برف خیره مانده بود. چند دقیقه اى بى صدا همانجا جلوى پنجره ایستاد و بعد رفت که بخوابد. بعد از ساعتى به اتاقش سر زدم، دیدم که حسن لحاف را تا کرده و گوشه اى گذاشته و در آن سرما مچاله شده و به خواب رفته است. تعجب کردم آرام صدایش زدم: «حسن! حسن جان!»