باغ شقایق ها

یادنامه دویست شهید منطقه حکم آباد تبریز

باغ شقایق ها

یادنامه دویست شهید منطقه حکم آباد تبریز

باغ شقایق ها

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

پاسدار شهید رحیم افتخارى

مرد بزرگى بود. «رحیم افتخارى» را مى گویم. شب عملیات بود و چیزى به آغاز عملیات باقى نمانده بود. «والفجر 8» در پیش رو بود و ما در منطقه عملیاتى نشسته بودیم. شب زیبائى بود. اروندرود با صدائى آرام و یکنواخت از کنارمان مى گذشت و ستاره ها در آب صاف رود، چهره زیبایشان را تماشا مى کردند.

هرکس در گوشه اى، محفلى پنهانى و پر سوز ساخته و با خداى خود، غرق راز و نیاز بود. در چنان شبى، غرق در نور مهتاب و سوسوى ستاره ها، هر خاکى آرزو مى کرد که پایش از زمین کنده شود و تا آن بالا، تا خانه ستاره ها به پاى جان بدود و آرام گیرد. شاید رحیم هم همین حال را داشت که کنار رود خلوت کرده و آرام نشسته بود. من مراقبش بودم. همه دوستش داشتند از روحیه بالائى برخوردار بود، قید دنیا را زده بود. دلم مى خواست بدانم به چه مى اندیشید. دوست داشتم کنارش باشم، امّا از طرفى دلم نمى آمد که شیشه این سکوت و خلوت عرفانى را با حضورم بشکنم. با خودم گفتم: «چه به هم مى آیند رحیم و اروند هر دو عمیق و آرامند.» آرام طوریکه رحیم متوجه نشود و مزاحم او نباشم خودم را بى صدا به او نزدیکتر کردم. تاریکى فرود آمده و همه جا را زیر چتر سیاه خود گرفته بود. باد در سوله ها مى پیچید و زوزه مى کشید. با خودم گفتم: «گویا باد هم براى شروع عملیات بى تاب است.» رحیم متوجه من شد و آن نگاه عمیق و آرام اش را به صورتم پاشید و گفت: «مى توانم زحمتتان دهم؟ یک ورق کاغذ مى خواهم.»

پاسدار شهید عباس آقاپور


از دور که مى بینمش، دلم از شادى و غم مى لرزد، در آستانه در ایستاده و با آن نگاه مات و محجوبش مهربان نگاهم مى کند. چه قدى کشیده، مردى شده براى خودش. هر چه بزرگتر مى شود مرا بیشتر به یاد پدرش مى اندازد. امسال هیجده سالش تمام مى شود. وقتى که عباس مى رفت حبیب یکسال بیشتر نداشت، در این هیجده سال، عطر نوگل پرپرم را از حبیب و افسانه گرفته ام تنها یادگارهاى پسرم.

دیده مى چرخانم، عکس عباس توى طاقچه بر رویم لبخند مى زند. بلند مى شوم عکس را از روى طاقچه برمى دارم و...

عباس! جان مادر! عزیز مادر! هیجده سال گذشت، هیجده سالى که هر سالش به اندازه قرنى پیرم کرد. چرا آنگونه نگاهم مى کنى؟! باشد دیگر گریه نمى کنم.

عزیز مادر! گریه ام بخاطر رفتن تو نیست. کدام مادرى هست که عاقبت به خیرى و سعادت فرزندش را نخواهد. عباس جان! گریه ام بخاطر خودم است. بخاطر این دل وامانده. و الاّ شهادت را جز سعادت نمى دانم.

 

پاسدار جاویدالاثر فرزان یزدانى

آن روز که چون کبوترى آزاد و رها، از مقابل دیدگانم گریختى، چه سبکبال و آرام مى رفتى، آنچنان آرام که حتى صداى سایش گامهایت را بر سنگفرش کوچه پیچ در پیچ فقر و آشنایمان نشنیدم. تو چون پروانه هاى آزاد و بى صدا رفتى و من با خلوت خاطرات تو تنها شدم. وقتى که خانه رنگ ماتم گرفت، وقتى که آسمان دلم خاکسترى و مه آلود گشت، وقتى که گلهاى سرخ توى گلدان آرام آرام و بى صدا پژمردند، دانستم که رفته اى. روزها در حسرت و حیرت مى گذشت و من در قاب پنجره، ثانیه هاى انتظار را به شمارش نشسته بودم. من بودم و یاد تو و خانه اى ساکت و غمزده. چه روزهاى سختى بود و من در گذر فصلها، جز خزان ندیدم. عاقبت از تو نامى آمد، فقط یک نام. وقتى ترنم سفرت را بر لبهاى ماتم زده شنیدم، دانستم که رفته اى و رسیده اى به قلّه هاى سعادت و نور. تو پریده بودى و در پروازى بى صدا و آرام، غرق در خون، به ضیافت عندربهم یرزقون نائل شده بودى، بى آنکه حتى ردّپائى از تو بر جاى بماند. وه چه عاشقانه سوخته بودى که حتى خاکسترى از تو بر جاى نمانده بود. من هر روز در قاب انتظار، خیره به آن راه سرخ که به تمام باورهاى سبز راه دارد، در انتظار توأم. من، در انتظار قاصدکى در درگاه بیقرارى و حسرت نشسته ام. شاید روزى پلاکى، تکه چفیه اى، پیشانى بندى سرخ یا نامه اى عطر روح پرور تو را به مشام جانم برساند شاید فقط شاید...

 

پاسدار شهید اسماعیل على ‏قره


در 10/اردیبهشت/1343 خاک قهرمانپرور تبریز به قدوم فرزندى آراسته گشت که نامش را اسماعیل نهادند و با راه و رسم جانبازى در راه معشوق آشنایش ساختند. اسماعیل در بحبوحه انقلاب به سیل خروشان ملت همیشه بیدار و خداجو پیوست و بعد از پیروزى انقلاب، براى حمایت از اسلام و ارزشهاى انقلاب به فعالیت در «مسجد سفید» مشغول شد. با شروع جنگ تحمیلى با آنکه هفده بهار بیشتر از عمر پرثمرش نگذشته بود پس از گذراندن دوره آموزش نظامى عازم جبهه هاى نبرد شد و در «گردان على اکبر(س)» گروهان ابوالفضل(س) به نبرد با متجاوزین پرداخت.

بعد از بیست ماه حضور متناوب در جبهه هاى نبرد، سرانجام در دى ماه سال 1366 در عملیات «بیت المقدس» منطقه «ماووت» بر اثر تیر خلاص مزدوران بعثى به شهادت رسید.


پاسدار شهید على صادقى


على در اوّل مرداد ماه سال 1327 در روستاى «کردده» از توابع شهرستان «مراغه» در خانه‏اى محقّر امّا مصفّا به نور ایمان، پا به عرصه وجود گذاشت. او از همان ایّام خردسالى با مسائل دینى و مذهبى آشنا گردید و با احساسات پاک اسلامى رشد و تربیت یافت. وى براى امرار معاش و گذران معیشت زندگى به شغل بنّائى مى‏پرداخت. با این که از نعمت سواد محروم بود از رویدادهاى سیاسى اجتماعى شناخت درست و کافى داشت، چنانکه در اوج قیام مردمى ملت بزرگ ایران، در اکثر تظاهرات و راهپیمائى‏ها بطور فعالانه و مستمر شرکت مى‏کرد.