باغ شقایق ها

یادنامه دویست شهید منطقه حکم آباد تبریز

باغ شقایق ها

یادنامه دویست شهید منطقه حکم آباد تبریز

باغ شقایق ها

خدایا! تو خود شاهدى که خاطره آن روزهاى عاشورائى هرگز از ذهنم زدوده نمى شود. در عملیات «کربلاى 5» به همراه برادران «یوسفعلى قاسمى» و «کریم ابراهیمى معروفى» که هر دو در آن عملیات آسمانى شدند. با گردان «حبیب بن مظاهر» بطرف خطوط دشمن حرکت کردیم.

شب عجیبى بود. تن آسمان از نور منورها مى سوخت. درگیرى سختى آغاز شده بود. از زمین و آسمان آتش مى بارید. گلوله ها پشت سر هم از بالاى سر و کنار گوشمان مى گذشتند. چند گلوله درست از بیخ گوشم گذشت. خودمان را تا ساحل دشمن رساندیم و با دشوارى زیاد در آنجا مستقر شدیم.

دشمن از مسیرى فرعى بطرف مواضع ما یورش مى آورد. فرماندهمان، من و کریم را مأمور کرد تا در آن مسیر فرعى مستقر شویم و جلوى پیشروى عراقى ها را بگیریم.

همانجا مستقر شدیم و به مقابله با دشمن پرداختیم. کریم بى هیچ ترس و واهمه اى با جدیت تمام مشغول نبرد بود و هاله اى از نور صورت او را در بر گرفته بود. فکر کردم نور ماه است که روى صورتش افتاده. امّا نه، حکایت چیز دیگرى بود با خودم گفتم: نکند کریم هم رفتنى باشد؟! امّا نه، من و کریم به اندازه وجبى باهم فاصله داریم اگر کریم رفتنى شده باشد پس خیال من هم باید راحت باشد چون من نیز در کنار او هستم شاید به برکت وجود آسمانى او من هم...

شب بود و آتش بى امان دشمن، من بودم وکریم و آرزوى پرواز. نمى دانم تیر غیب، آن ترکش سرخ از کجا آمد و کى کنارمان نشست. فقط همین قدر مى دانم که خمپاره اى در نزدیکى ما فرود آمد. هر دو سرمان را پایین آوردیم. وقتى گرد و خاک فرو نشست و آرامشى موقت برقرار شد به خود آمدم. سرم را بالا گرفتم. یکه خوردم آن چه را که مى دیدم باورش برایم ممکن نبود. کریم با آرامشى خاص بدون این که ناله اى کند یا کلامى بگوید آرام گرفته بود.

او پرواز کرده بود پروازى در سکوت. دل وامانده ام زارى مى کرد. حسرت جا ماندن تمام تنم را به آتش کشیده بود. صدائى در درونم مى نالید: «ما را چه به این ادعاها. ما کجا و شهادت کجا؟ ترکش و گلوله ها و... همه و همه آسمانى ها را خوب مى شناسند، با اهل دنیا کارى ندارند...»

دلم مى خواست بادستهاى خسته ام چاهى به اندازه سوز درون حفر کنم. دلم مى خواست تمام خویشتن خویش را تمام آتش حسرتم را در دل سیاه چاه بگریم و آرام گیرم. ترکش بهانه اى شد براى کوچیدن کریم و من ماندم و خاطره با او بودن و حسرت دورى از شهداء.*** )1( راوى خاطره: برادر حمید شاهى، از جانبازان و رزمندگان باسابقه منطقه حکم آباد ***

 

 

 

کریم از مدتها پیش به جنگ نفس رفته بود، او محو جلال خدا بود که خود در وصیت نامه اش نگاشت:

«بار الها! از تو خجالت مى کشم که نتوانستم آنطور که رضاى توست با هواهاى نفسانى خودم مبارزه نمایم و خود را آنچنان بسازم که فقط تو را ببینم و محو عظمت وجودت شوم.»

«پدر و مادر عزیزم! از این که فرزندتان راه سرخ جهاد و شهادت را برگزید و در این راه به سوى پروردگارش شتافت خوشحال باشید، فرزندتان از امام حسین علیه السلام سرور شهیدان درس شجاعت و شهادت گرفت و آموخت که چگونه در جهت احیاى دین جان خود را فدا نماید...»

تو قدم در راه برادر باوفایت (عباس) گذاشته بودى، تو پرورده مکتب سرخ حسین علیه السلام بودى و جز عاشورائى شدن و به حسین پیوستن عشق دیگرى در دلت لانه نکرده بود. بیشتر از هیجده سال از بهار زندگیت نمى گذشت که چون على اکبر(س) در راه اسلام و دفاع از عزت و شرف ملّت بزرگ ایران به خون خویش غلطیدى و با قافله کربلائیان به دیدار یار شتافتى.

 

 

 

کریم در 29/مرداد/1348 ه .ش در محله «حکم آباد» تبریز متولّد شد و در جمع خانواده اى مذهبى و درس گرفته از مکتب سرخ تشیع پرورش یافت و بالید. دوران خردسالى او چون دیگر کودکان در کانون گرم خانواده سپرى شد. او دوره ابتدائى را در دبستان «قطران» سپرى کرد و سپس وارد مدرسه راهنمائى «سیدالشهداءعلیه السلام» شد. مساجد «ولایت» و «مالک اشتر» هنوز هم سیماى روحانى و باوقار نوجوانى را که براى حمایت از اسلام و حراست از انقلاب اسلامى سر از پا نمى شناخت فراموش نکرده است.

وى بعد از شهادت برادرش «عباس» براى ادامه راه او لباس خاکى بسیج بر تن کرد و در سال 1365 ه .ش بعد از آموزش 35 روزه در «پادگان 7 تیر» تبریز به جبهه اعزام شد و در منطقه عملیاتى «باختران» به لشکر  31 عاشورا پیوست. او در عملیات هاى «کربلاى 4 و 5» در گردان غواصى «حبیب بن مظاهر(س)» به نبردى جانانه پرداخت.

وى در طى زندگى کوتاه امّا پر ثمر خود از لحاظ سر به زیرى، متانت، شجاعت، دلیرى و تقوا... زبانزد خاص و عام بود. کریم بعد از مدتها حضور در جبهه و توفیق جهاد در برابر دشمنان اسلام و انقلاب، سرانجام در نوزدهم دى ماه سال 1365 ه .ش در شلمچه، منطقه عملیاتى کربلاى 5 بر اثر اصابت ترکش، آسمانى شد و به جرگه ره یافتگان وصال پیوست. باشد که راه سرخ این اسطوره هاى بى بدیل پایدارى همواره پررهرو باشد.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی