معاون گروهان ویژه لشکر ۳۱ عاشورا و فرمانده پایگاه مقاومت «مسجد سادات»
با ایمان بود و مهربان و صمیمى. وجودش بوى زلالى مىداد. بىریا بود و خالص. نه اینکه به تعریف از فرزند خود نشسته باشم، نه. او قبل از این که پسر من باشد، فرزند اسلام بود و انقلاب. هنوز هم خلوت این خانه عطر دعاها و بیقرارىهاى او را با خود دارد. هنوز هم تابلوى نگاهم پر از تصویر بىتابى او براى عروج است. وقت رفتن که مىرسید چنان شادمانه مهیاى سفر مىشد که گوئى به دیدار معشوق مىرود. گاه از آن همه سراسیمگى که براى رفتن داشت متحیر مىشدم: «چیه عبداللَّه؟ از این که اشک و لبخند را یکجا بر صورتم مىبینى متعجبى؟ این که تعجب ندارد مهربان پسر! اشکم به خاطر رفتن توست. به خاطر این که از تو دورم. براى این که بى تو احساس غریبى مىکنم و لبخندم براى این است که رضاى خدا را در رفتن تو یافتهام.»
در تاریخ اول بهمن سال ۱۳۴۸ ه .ش با تولّد ابراهیم، بهارستان الهى به قدوم شقایقى دیگر، آراسته گشت. ابراهیم در خانوادهاى مذهبى در کوى شهید شریفى خیابان قدس(قرهآغاج) تبریز به دنیا آمد و از همان اوان کودکى نبوغ و استعداد فوقالعادهاش و دیگر خصائل معنویش زبانزد فامیلها و دوستان وى بود. دوران راهنمائى تحصیل او مصادف با شروع جنگ تحمیلى توسط رژیم متجاوز عراق به میهن اسلامیمان بود و از همان اوائل جنگ شرکت در جبهههاى نبرد حق علیه باطل و جهاد فى سبیل اللَّه یگانه آرزوى او بود. ولى بعلت کمى سن، مدتها بىتابانه در انتظار لحظه موعود به لحظهشمارى نشست.
بیوک بهرامىزاده در تاریخ اول فروردین سال ۱۳۴۰ ه .ش در شهرستان تبریز به دنیا آمد. تحصیلات ابتدائى و راهنمائى را با موفقیت پشت سر گذاشت. وى بعلت علاقه خاصى که به کارهاى نظامى داشت وارد دبیرستان «نظام» شد، ولى به دلیل ناسازگارى روحیهاش با جو و محیط آن دبیرستان، در اوج تظاهرات و قیام اسلامى امّت مسلمان ایران دبیرستان نظام را ترک کرد و بطور مخفیانه در مسجد محله به فعالیت پرداخت.
آن روزها هرگز فراموشم نمىشود. اواخر سال ۱۳۶۱ ه .ش که با ایشان آشنا شدم. رحیم به تنهائى دنیائى از صفا و صمیمیت بود. هر چند در آن سالها سنّ زیادى نداشت امّا مسائل دینى و معنوى را عمیقاً درک مىکرد و وجودش همواره انسان را به یاد خدا مىانداخت.
یکى از روزهاى زیباى اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۲ ه .ش بود. عاشقان شهادت در سپاه ناحیه آذربایجان شرقى در واحدى گرد آمده مشغول خدمت بودند. خداوند توفیق حضور در آن جمع روحانى را به من نیز عطا فرموده بود. آن روز قرار شد از هر واحد یک نفر به قید قرعه براى دیدار خورشید انقلاب، به جماران مشرف شود. در واحد بسیج نیز همین امر اتفاق افتاد. قرعه کشیدند و در نهایت ناباورى قرعه به نام من افتاد. احساس شادى مىکردم امّا چون حسرت دیدار امام را در نگاه یاران دیدم به برادران گفتم: «هر کدام بخواهید مىتوانید به جاى من به دیدار امام بروید!»
در خانه نشسته بودیم و تلویزیون را تماشا مىکردیم. صمد هم از جمع ما رفته و به خدا پیوسته بود. تصاویر تلویزیون حاکى از دفاع دلاورانه رزمندگان اسلام بود. از خودگذشتگى بسیجىها، این مخلصان و شیفتگان دریادل را به تصویر کشیده بود. رسول کنارم نشسته بود، چشمانش از نم اشک مرطوب بود و با حسرت، دیده به تصاویر دوخته بود. با دیدن حال رسول بغضم ترکید. دیدن بچههاىبسیجى منقلبم کرده بود.
پرسیدم: «رسول! آیا رواست که من و تو در منزل بنشینیم و این بچهها در آن وضعیت با دشمن بجنگند؟»
یاد آن روزها به خیر. سال ۱۳۵۸ ه .ش در پادگان «خاصبان» بود که با صمد آشنا شدم. دى یا بهمن ۵۸ بود. آموزش ۲۵۰ نفر از پاسداران را به ما سپرده بودند که ما به آنها آموزش بدهیم. هم نخستین دوره آموزش پادگان و هم اولین دوره مربیگرى ما بود. زیاد سخت مىگرفتیم. شبها با بیدار کردن و بدو برپا دادن و بدو خیزدادن به نیروها و سایر آموزشها، ریزش نیروهاى آموزشى داشتیم و یواش یواش جمعى از آموزشىها مىرفتند و پادگان را ترک مىکردند. آن زمان به علت نوپا بودن سپاه موانع و امکانات آموزشى چندانى در پادگان نداشتیم و براى تمرین و آموزش مثلاً پرش از پشتبام آسایشگاههاى پادگان که بر روى شن و ماسهاى که در کنار دیوار آسایشگاهها ریخته بودند مىپریدیم. در این میان افرادى بودند که با زور اسلحه آنها را از پشتبام مجبور به پرش مىکردیم و افرادى چون صمد بودند که پرش آزاد را چندین بار با میل و اشتیاق خود انجام مىدادند و باعث تشویق دیگر افراد مىشدند.
نخستین شهید منطقه حکم آباد تبریز
کوچه غرق در سکوت است. آنسوتر صداى مرد دست فروشى با صداى چرخ هاى گارى کهنه در هم مى آمیزد، آهنگ زندگى و تکرار مکرر آن سکوت التیام بخش کوچه را در هم مى شکند. نمى دانم امروز دلم در پى چیست. خط نگاهم را تا انتهاى کوچه امتداد مى دهم، پسرکى با توپ کوچک پلاستیکى اش از زیر پنجره مى گذرد. باد دست نوازش بر صورتم مى کشد و بعد بى صدا و آرام در لابلاى شاخه هاى درخت جلوى خانه پا سست مى کند و من با ناشکیبائى بدنبال کودک گریزپاى خاطراتم.
به کوچه مى نگرم امّا این بار عمیق تر، کوچه، خانه هاى کوچک محلّه، رهگذران زحمتکش و آشنا، چقدر گرم و صمیمى اند. ساعتهاست که کاغذ و قلم به دست محو کوچه شده ام. مىپرسى چرا؟ راستش بدنبال ردّ خاطرات پروانگان اقلیم شقایقم و دنبال یاد سبز محمّدباقر. میان مردم محله مى گردم، میان همین مردم ساده و صمیمى.