باغ شقایق ها

یادنامه دویست شهید منطقه حکم آباد تبریز

باغ شقایق ها

یادنامه دویست شهید منطقه حکم آباد تبریز

باغ شقایق ها

شهیدانه



دریافت

معاون گروهان ویژه لشکر ۳۱ عاشورا و فرمانده پایگاه مقاومت «مسجد سادات»

با ایمان بود و مهربان و صمیمى. وجودش بوى زلالى مى‏داد. بى‏ریا بود و خالص. نه اینکه به تعریف از فرزند خود نشسته باشم، نه. او قبل از این که پسر من باشد، فرزند اسلام بود و انقلاب. هنوز هم خلوت این خانه عطر دعاها و بیقرارى‏هاى او را با خود دارد. هنوز هم تابلوى نگاهم پر از تصویر بى‏تابى او براى عروج است. وقت رفتن که مى‏رسید چنان شادمانه مهیاى سفر مى‏شد که گوئى به دیدار معشوق مى‏رود. گاه از آن همه سراسیمگى که براى رفتن داشت متحیر مى‏شدم: «چیه عبداللَّه؟ از این که اشک و لبخند را یکجا بر صورتم مى‏بینى متعجبى؟ این که تعجب ندارد مهربان پسر! اشکم به خاطر رفتن توست. به خاطر این که از تو دورم. براى این که بى تو احساس غریبى مى‏کنم و لبخندم براى این است که رضاى خدا را در رفتن تو یافته‏ام.»

در تاریخ اول بهمن سال ۱۳۴۸ ه .ش با تولّد ابراهیم، بهارستان الهى به قدوم شقایقى دیگر، آراسته گشت. ابراهیم در خانواده‏اى مذهبى در کوى شهید شریفى خیابان قدس(قره‏آغاج) تبریز به دنیا آمد و از همان اوان کودکى نبوغ و استعداد فوق‏العاده‏اش و دیگر خصائل معنویش زبان‏زد فامیلها و دوستان وى بود. دوران راهنمائى تحصیل او مصادف با شروع جنگ تحمیلى توسط رژیم متجاوز عراق به میهن اسلامیمان بود و از همان اوائل جنگ شرکت در جبهه‏هاى نبرد حق علیه باطل و جهاد فى سبیل اللَّه یگانه آرزوى او بود. ولى بعلت کمى سن، مدتها بى‏تابانه در انتظار لحظه موعود به لحظه‏شمارى نشست.

بیوک بهرامى‏زاده در تاریخ اول فروردین سال ۱۳۴۰ ه .ش در شهرستان تبریز به دنیا آمد. تحصیلات ابتدائى و راهنمائى را با موفقیت پشت سر گذاشت. وى بعلت علاقه خاصى که به کارهاى نظامى داشت وارد دبیرستان «نظام» شد، ولى به دلیل ناسازگارى روحیه‏اش با جو و محیط آن دبیرستان، در اوج تظاهرات و قیام اسلامى امّت مسلمان ایران دبیرستان نظام را ترک کرد و بطور مخفیانه در مسجد محله به فعالیت پرداخت.

فرمانده اردوگاههاى آموزشى سپاه آذربایجان‏شرقى‏ و فرمانده پایگاه مقاومت مالک‏اشتر (مسجد قدس)

آن روزها هرگز فراموشم نمى‏شود. اواخر سال ۱۳۶۱ ه .ش که با ایشان آشنا شدم. رحیم به تنهائى دنیائى از صفا و صمیمیت بود. هر چند در آن سالها سنّ زیادى نداشت امّا مسائل دینى و معنوى را عمیقاً درک مى‏کرد و وجودش همواره انسان را به یاد خدا مى‏انداخت.

یکى از روزهاى زیباى اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۲ ه .ش بود. عاشقان شهادت در سپاه ناحیه آذربایجان شرقى در واحدى گرد آمده مشغول خدمت بودند. خداوند توفیق حضور در آن جمع روحانى را به من نیز عطا فرموده بود. آن روز قرار شد از هر واحد یک نفر به قید قرعه براى دیدار خورشید انقلاب، به جماران مشرف شود. در واحد بسیج نیز همین امر اتفاق افتاد. قرعه کشیدند و در نهایت ناباورى قرعه به نام من افتاد. احساس شادى مى‏کردم امّا چون حسرت دیدار امام را در نگاه یاران دیدم به برادران گفتم: «هر کدام بخواهید مى‏توانید به جاى من به دیدار امام بروید!»

در خانه نشسته بودیم و تلویزیون را تماشا مى‏کردیم. صمد هم از جمع ما رفته و به خدا پیوسته بود. تصاویر تلویزیون حاکى از دفاع دلاورانه رزمندگان اسلام بود. از خودگذشتگى بسیجى‏ها، این مخلصان و شیفتگان دریادل را به تصویر کشیده بود. رسول کنارم نشسته بود، چشمانش از نم اشک مرطوب بود و با حسرت، دیده به تصاویر دوخته بود. با دیدن حال رسول بغضم ترکید. دیدن بچه‏هاى‏بسیجى منقلبم کرده بود.

پرسیدم: «رسول! آیا رواست که من و تو در منزل بنشینیم و این بچه‏ها در آن وضعیت با دشمن بجنگند؟»

 یاد آن روزها به خیر. سال ۱۳۵۸ ه .ش در پادگان «خاصبان» بود که با صمد آشنا شدم. دى یا بهمن ۵۸ بود. آموزش ۲۵۰ نفر از پاسداران را به ما سپرده بودند که ما به آنها آموزش بدهیم. هم نخستین دوره آموزش پادگان و هم اولین دوره مربیگرى ما بود. زیاد سخت مى‏گرفتیم. شبها با بیدار کردن و بدو برپا دادن و بدو خیزدادن به نیروها و سایر آموزشها، ریزش نیروهاى آموزشى داشتیم و یواش یواش جمعى از آموزشى‏ها مى‏رفتند و پادگان را ترک مى‏کردند. آن زمان به علت نوپا بودن سپاه موانع و امکانات آموزشى چندانى در پادگان نداشتیم و براى تمرین و آموزش مثلاً پرش از پشت‏بام آسایشگاههاى پادگان که بر روى شن و ماسه‏اى که در کنار دیوار آسایشگاهها ریخته بودند مى‏پریدیم. در این میان افرادى بودند که با زور اسلحه آنها را از پشت‏بام مجبور به پرش مى‏کردیم و افرادى چون صمد بودند که پرش آزاد را چندین بار با میل و اشتیاق خود انجام مى‏دادند و باعث تشویق دیگر افراد مى‏شدند.

معلّم قرآن و دانشجوى شهید محمّدباقر رنجبر آذرفام‏

 نخستین شهید منطقه حکم ‏آباد تبریز

کوچه غرق در سکوت است. آن‏سوتر صداى مرد دست فروشى با صداى چرخ هاى گارى کهنه در هم مى ‏آمیزد، آهنگ زندگى و تکرار مکرر آن سکوت التیام ‏بخش کوچه را در هم مى‏ شکند. نمى ‏دانم امروز دلم در پى چیست. خط نگاهم را تا انتهاى کوچه امتداد مى‏ دهم، پسرکى با توپ کوچک پلاستیکى‏ اش از زیر پنجره مى‏ گذرد. باد دست نوازش بر صورتم مى‏ کشد و بعد بى‏ صدا و آرام در لابلاى شاخه‏ هاى درخت جلوى خانه پا سست مى‏ کند و من با ناشکیبائى بدنبال کودک گریزپاى خاطراتم.
به کوچه مى‏ نگرم امّا این بار عمیق تر، کوچه، خانه‏ هاى کوچک محلّه، رهگذران زحمتکش و آشنا، چقدر گرم و صمیمى‏ اند. ساعتهاست که کاغذ و قلم به دست محو کوچه شده ‏ام. مى‏پرسى چرا؟ راستش بدنبال ردّ خاطرات پروانگان اقلیم شقایقم و دنبال یاد سبز محمّدباقر. میان مردم محله مى‏ گردم، میان همین مردم ساده و صمیمى.