در خانه نشسته بودیم و تلویزیون را تماشا مىکردیم. صمد هم از جمع ما رفته و به خدا پیوسته بود. تصاویر تلویزیون حاکى از دفاع دلاورانه رزمندگان اسلام بود. از خودگذشتگى بسیجىها، این مخلصان و شیفتگان دریادل را به تصویر کشیده بود. رسول کنارم نشسته بود، چشمانش از نم اشک مرطوب بود و با حسرت، دیده به تصاویر دوخته بود. با دیدن حال رسول بغضم ترکید. دیدن بچههاىبسیجى منقلبم کرده بود.
پرسیدم: «رسول! آیا رواست که من و تو در منزل بنشینیم و این بچهها در آن وضعیت با دشمن بجنگند؟»
رسول شوقزده گفت: «پدر جان! البته که نه. ولى چون برادرم صمد شهید شده و برادر دیگرم در جبهه است و در منزل جز من کسى نیست تا در این سن و سال، عصاى دست شما باشد، با این وضعیت خجالت مىکشیدم که بگویم دلم براى رفتن به جبهه بىتاب است. من همین فردا به جبهه مىروم!»
رسول را بوسیدم و در دلم به خود افتخار کردم و بالیدم که پدر نوجوانى هستم که عزم جبهه دارد. رسول عاشقانه، عازم دیار خون و بلا شد و به فاصله پنج سال از برادرش صمد و در همان مشهد، شلمچه، دیار شاهدان و شهیدان گمنام به دیدار حق نائل آمد.*** )۱( راوى: پدر شهید ***
او عاشق امام بود و به همین خاطر در وصیتنامهاش نوشته بود: «… توصیه همه شهیدان ماست که امام عزیز، این قلب تپنده امت حزب اللَّه را تنها نگذارید چون امام بود که به ما عشق به شهادت را آموخت و همه را به راه اسلام و قرآن عزیز که سعادت اخروى است دعوت نمود…»
«عزیزان، سروران! امروز روز شجاعت است، روز یارى اسلام عزیز و مظلوم، روز غیرت است، پاسدار خون شهداء باشید.»
رسول در ۱۵/اسفند/۱۳۴۷ ه .ش در محله حکمآباد شهر تبریز به دنیا آمد. وى در خانوادهاى منور و مزین به نور اسلام و ایمان رشد کرد و پرورش یافت. او چون دیگر همسالانش در هفت سالگى قدم در راه کسب علم و دانش گذارد. امّا به علت نیاز خانوادهاش نصف روز را به نقاشى اتومبیل مشغول بود و نصف دیگر روز را به درس خواندن سپرى مىکرد.
او عاشق اسلام و انقلاب بود. هنوز هم پایگاه مقاومت «مسجد بزرگ حکمآباد» و پایگاه مقاومت «مالک اشتر» نوجوان باوقار و بىباکى را که شب و روزش به خدمت مىگذشت و سیماى مهربانش یادآور برادر شهیدش «صمد» بود را فراموش نکرده است. رسول چهارده سال بیشتر نداشت که شوق پرواز و هجرت در دلش آشیانهساخت.
او به راه رفته برادر مىاندیشید، به سلاح او، به سرزمین عروج. زمانى که در شهر بود اندوهى بىحصار میان چشمهاى آسمانىاش سوسو مىزد.
۲۲/خرداد/۱۳۶۶ ه .ش از راه رسیده بود. آفتاب تازه خود را به بام آسمان رسانده و ستارگان خاکى را با اشتیاق به نظاره نشسته بود و رسول تازه از راز و نیاز فارغ شده بود و هنوز چشمانش از نم اشک مرطوب بود و آتش آه سینهاش از حسرت فراق خاموش نشده بود.
چشمانش رنگ دیگرى داشت، نگاهش بوى یاس مىداد نمىدانم شاید در خلسه آن آرامش آسمانى، آخرین دقایق انتظار را به شمارش ایستاده بود که تیر مستقیمى به بهانه عروج او، فضا را شکافت و بر سینه مهربان او بوسه زد.
رسول تاب ماندن نداشت، برادرش صمد او را به میهمانى شقایقها فرا خوانده و این زخم چون عطر بارانى نباریده، شوق سیراب شدن و طراوت را در جانش شعلهور ساخته بود. که آرام نالید: «خدایا! تاب ماندن ندارم، خدایا مرا از قفس جان برهان…»
منطقه شلمچه بود گروهان یکم، گردان حبیب بن مظاهر(س) لشکر ۳۱ عاشورا و رسول بىتاب رفتن، که در مسیر انتقال به پشت خط مقدم، اصابت خمپارهاى به ماشین حامل مجروح، جان آسمانى رسول را از قفس تن وارهانید و در جوار حسینیان آسود.*** )۱( به روایت همسنگران شهید ***