باغ شقایق ها

یادنامه دویست شهید منطقه حکم آباد تبریز

باغ شقایق ها

یادنامه دویست شهید منطقه حکم آباد تبریز

باغ شقایق ها

در خانه نشسته بودیم و تلویزیون را تماشا مى‏کردیم. صمد هم از جمع ما رفته و به خدا پیوسته بود. تصاویر تلویزیون حاکى از دفاع دلاورانه رزمندگان اسلام بود. از خودگذشتگى بسیجى‏ها، این مخلصان و شیفتگان دریادل را به تصویر کشیده بود. رسول کنارم نشسته بود، چشمانش از نم اشک مرطوب بود و با حسرت، دیده به تصاویر دوخته بود. با دیدن حال رسول بغضم ترکید. دیدن بچه‏هاى‏بسیجى منقلبم کرده بود.

پرسیدم: «رسول! آیا رواست که من و تو در منزل بنشینیم و این بچه‏ها در آن وضعیت با دشمن بجنگند؟»

رسول شوق‏زده گفت: «پدر جان! البته که نه. ولى چون برادرم صمد شهید شده و برادر دیگرم در جبهه است و در منزل جز من کسى نیست تا در این سن و سال، عصاى دست شما باشد، با این وضعیت خجالت مى‏کشیدم که بگویم دلم براى رفتن به جبهه بى‏تاب است. من همین فردا به جبهه مى‏روم!»

رسول را بوسیدم و در دلم به خود افتخار کردم و بالیدم که پدر نوجوانى هستم که عزم جبهه دارد. رسول عاشقانه، عازم دیار خون و بلا شد و به فاصله پنج سال از برادرش صمد و در همان مشهد، شلمچه، دیار شاهدان و شهیدان گمنام به دیدار حق نائل آمد.*** )۱( راوى: پدر شهید ***

او عاشق امام بود و به همین خاطر در وصیت‏نامه‏اش نوشته بود: «… توصیه همه شهیدان ماست که امام عزیز، این قلب تپنده امت حزب اللَّه را تنها نگذارید چون امام بود که به ما عشق به شهادت را آموخت و همه را به راه اسلام و قرآن عزیز که سعادت اخروى است دعوت نمود…»

«عزیزان، سروران! امروز روز شجاعت است، روز یارى اسلام عزیز و مظلوم، روز غیرت است، پاسدار خون شهداء باشید.»

 رسول در ۱۵/اسفند/۱۳۴۷ ه .ش در محله حکم‏آباد شهر تبریز به دنیا آمد. وى در خانواده‏اى منور و مزین به نور اسلام و ایمان رشد کرد و پرورش یافت. او چون دیگر همسالانش در هفت سالگى قدم در راه کسب علم و دانش گذارد. امّا به علت نیاز خانواده‏اش نصف روز را به نقاشى اتومبیل مشغول بود و نصف دیگر روز را به درس خواندن سپرى مى‏کرد.

او عاشق اسلام و انقلاب بود. هنوز هم پایگاه مقاومت «مسجد بزرگ حکم‏آباد» و پایگاه مقاومت «مالک اشتر» نوجوان باوقار و بى‏باکى را که شب و روزش به خدمت مى‏گذشت و سیماى مهربانش یادآور برادر شهیدش «صمد» بود را فراموش نکرده است. رسول چهارده سال بیشتر نداشت که شوق پرواز و هجرت در دلش آشیانه‏ساخت.

او به راه رفته برادر مى‏اندیشید، به سلاح او، به سرزمین عروج. زمانى که در شهر بود اندوهى بى‏حصار میان چشمهاى آسمانى‏اش سوسو مى‏زد.

 ۲۲/خرداد/۱۳۶۶ ه .ش از راه رسیده بود. آفتاب تازه خود را به بام آسمان رسانده و ستارگان خاکى را با اشتیاق به نظاره نشسته بود و رسول تازه از راز و نیاز فارغ شده بود و هنوز چشمانش از نم اشک مرطوب بود و آتش آه سینه‏اش از حسرت فراق خاموش نشده بود.

چشمانش رنگ دیگرى داشت، نگاهش بوى یاس مى‏داد نمى‏دانم شاید در خلسه آن آرامش آسمانى، آخرین دقایق انتظار را به شمارش ایستاده بود که تیر مستقیمى به بهانه عروج او، فضا را شکافت و بر سینه مهربان او بوسه زد.

رسول تاب ماندن نداشت، برادرش صمد او را به میهمانى شقایق‏ها فرا خوانده و این زخم چون عطر بارانى نباریده، شوق سیراب شدن و طراوت را در جانش شعله‏ور ساخته بود. که آرام نالید: «خدایا! تاب ماندن ندارم، خدایا مرا از قفس جان برهان…»

منطقه شلمچه بود گروهان یکم، گردان حبیب بن مظاهر(س) لشکر ۳۱ عاشورا و رسول بى‏تاب رفتن، که در مسیر انتقال به پشت خط مقدم، اصابت خمپاره‏اى به ماشین حامل مجروح، جان آسمانى رسول را از قفس تن وارهانید و در جوار حسینیان آسود.*** )۱( به روایت همسنگران شهید ***

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی