برادرانت رفته بودند امّا عطر بهشتى شان خانه را پر کرده بود. با دیدن عکس حسن و حسین بى قراریت بیشتر مى شد و تصمیمت جدى تر. شاید به سومین شهید خانواده مى اندیشیدى به این که باید روزى عکس تو کنار عکس برادران مهاجرت قرار گیرد و زینت بخش خانه ساده و پرنورتان باشد. روزهاى انتظار به سختى گذشت و آن روز که جز حضور معشوق چیزى درک نکردى براى یافتن آن یگانه ترین یار پاى در جاده هاى بى قرارى گذاشتى، چه باک اگر در پى او سر در بیابان گذارى یا از قله هاى پر برف و یخ زده بالا بروى، آفتاب مى خواستى، طالب نور بودى و شاید به این اندیشه لباس غواصى بر تن کردى تا آن مروارید یکتاى عشق را از صدف بى قرارى بیرون بکشى. تو مى خواستى زودتر بیابى و زودتر واصل شوى به آن نورٌعلى نور.