باغ شقایق ها

یادنامه دویست شهید منطقه حکم آباد تبریز

باغ شقایق ها

یادنامه دویست شهید منطقه حکم آباد تبریز

باغ شقایق ها

غروب بود. تنها روى پله هاى حیات نشسته بودم. دلم براى دوباره دیدنش مثل همان خورشید دم غروب، گرفته بود و نسیم اذان از گلدسته هاى مسجد به طرف خانه وزیدن گرفته بود. مرغ دلم براى دوباره دیدنش در قفس سینه بال بال مى زد. با اینکه مى دانستم دیگر نمى آید ولى لباسهایش را روى بند رخت آویخته بودم. نمى دانم نسیم بوى گلهاى محمّدى را قاطى عطر پیراهن یوسف من مى کرد یا عطر على قاطى عطر گلهاى محمّدى مى شد. هر چه که بود این عطر و بو، عطر على را داشت و بیشتر هوائیم مى کرد. بلند شدم، دور لباسهاى على چرخى زدم. لباسهایش را بوئیدم و بوسیدم و سیر گریستم. 

    آرزوئى در دلم فریاد کشید: «یعنى مى شود که دوباره على از در داخل شود و مثل همیشه مهربان صدایم کند؟ یعنى مى شود هنوز از راه نرسیده از آب حوض وضوئى بگیرد و من سجاده را برایش پهن کنم و او با آن نگاه مهربان و آسمانى نگاهم کند و باز بگوید: «چرا شما مادر؟ چرا شرمنده ام مى کنید؟» یعنى مى شود؟

    صداى پائى مرا از خیالات بیرون مى کشد. تا بچه ها برسند باید لباسهاى على را از روى بند رخت جمع مى کردم. لباسها را سفت و محکم بغل زدم. مى ترسیدم عطر او را هم گم کنم. از جلوى آینه گذشتم خودم را نشناختم. جلوتر رفتم عکس على را خوب تماشا کردم. بغضم ترکید: «کجا رفتى على جان؟! چه خبر از ایوب؟! برادرت را دیده اى؟ او هم شاید به شما پیوسته و در کنار شما باشد.» اشک در دیدگانم حلقه زد و من دیدم که هر دو برادر جزیره نگاهشان را دریاى اشک فرا گرفته است.

    یاد، نامه على افتادم: «مادر جان! مى دانى اینجا کجاست؟ اینجا جبهه است. اینجا کربلاى حسین علیه السلام است. دراینجا فرماندهى را امام زمان(عج) به عهده گرفته است. هر رزمنده اى که شهید مى شود امام حسین علیه السلام به بالینش مى شتابد همچنانکه به بالین فرزندش على اکبرعلیه السلام شتافت.»

    «مادر جان! تو را به خدا از این جمله اى که مى نویسم ناراحت نباش اگر من لیاقت داشتم اگر گناهم را ریخته و به آرزویم رسیدم فقط خدا را شکر کن و دعا کن که جزء شهداى اسلام و کربلا قرار گیرم.»

    نالیدم: «على جان! عزیز مادر! نه یک بار که هزار بار خدا را شکر کرده ام، هزار بار نالیده ام و گفته ام: «خداوندا! هر دو قربانى را از ما بپذیر!»

    على به عشق حسین علیه السلام قدم در جبهه گذاشته بود که در آستانه عملیات «فتح المبین» در نامه اى برایمان نوشت: «پدر و مادر عزیزم! یک کار مهم در پیش رو داریم، مى خواهیم خدمتى به اسلام بکنیم. هدف من از آمدن به جبهه این است که شهید شوم یا به زیارت کربلابروم. پدر جان! وقتى به راه کربلا مى نگرم دستى مرا به خود مى خواند. دستى با اشاره مى گوید: «بیائید... بیائید...» مى دانید؟ این دست، دست حسین علیه السلام است. حسین علیه السلام مرا بسوى خود مى خواند.»

    على رفته است و من سالهاست که با خاطرات او زندگى مى کنم و باور دارم که على با کاروان زائران حرم دوست به زیارت نور شتافته است.*** )1( خاطره از مادر شهید با اندکى بازنویسى و ویرایش ***

 

 

 

    سه روز به چهلم على مانده یکى از دوستانش ساک او را برایمان آورد. یادگار على، عطر على، رد دستهاى على دوباره به خانه بازگشته بود. چون پروانه به دور نشانى از او طواف کردیم. دوربین، ساعت و وصیت نامه اى داخل ساک بود. وصیت نامه را باز کردیم على در قسمتى از وصیت نامه اش، وصیتى قریب به این مضمون نوشته بود: «پدر! سلام بر شما. پدر جان! من دوست دارم که در وادى رحمت در کنار سایر دوستانم به خاک سپرده شوم و...»

    وصیت نامه به دستمان رسیده بود امّا دیر. زیرا جنازه مطهرش را در قبرستان منبع (ستارخان) به خاک سپرده بودیم و از این بابت احساس پشیمانى مى کردیم. به هر کجا سر زدیم تا اجازه انتقال جنازه اش را به گلزار شهداى وادى رحمت بگیریم موفق نشدیم. نامه اى به محضر حضرت امام قدس سره نوشتیم، امام در جواب فرموده بودند: «اگر اعضاء جسد از هم جدا نشوند تکان دادن آن حرام است.» ما هم اگر چه وصیت شهید بود نتوانستیم کارى برایش انجام دهیم. تا اینکه یازده سال گذشت، از طرف شهردارى اطلاعیه دادند که «گورستان ستارخان» در مسیر احداث خیابان قرار مى گیرد لذا صاحبان قبور نسبت به انتقال اموات خود اقدام نمایند. ما نیز بعد از طى مراحل قانونى براى نبش قبر، خلعتى را که از سوریه آورده بودند برداشتیم و روز پنجشنبه عازم گورستان ستارخان شدیم. دلم مى لرزید. شاید از اینکه بعد از یازده سال على را دوباره مى خواستم ببینم. از فکر خودم تعجب مى کردم و با خود مى گفتم: «پس از یازده سال جز خاک و چند تکه استخوان که چیزى از على باقى نمى ماند.»

    صداى گامهاى زائرین رفتگان، سکوت سنگین گورستان را شکسته و آرامش آن آرامگاه را در هم ریخته بود. از گوشه و کنار صداى تلاوت قرآن مى آمد و مادرى در دورترها بر سر خاک فرزندش بى قرار ناله مى کرد. دلم گرفته بود. بد دردى است پدر و مادرى شاهد رفتن جگر گوشه هایشان باشند. راستى اگر این فراق نه در راه خدا بود، اگر این قربانیان را نه به عشق دین راهى مسلخ کرده بودم کى توان صبوریم بود؟

    به آرامگاه على نزدیک و نزدیکتر شدیم و دورش حلقه زدیم: «على جان! آمده ایم، على جان! روسیاهم هر چند دیر شده، هر چند یازده سال عمل به وصیت تو به تأخیر افتاده است، امّا عزیز بابا! آمده ام تو را نزد یارانت ببرم. بلند نمى شوى على جان؟ به بابا سلام نمى کنى؟ مادرت را مهربان صدا نمى زنى؟ مگر نه اینکه به احترام ما همواره از جا برق آسا مى جهیدى. على جان! عزیز بابا سلام.» به اندازه یازده سال بى قرارى گریستیم.

    یکى از سنگهاى قبر على را برداشتیم، عطر گلهاى محمّدى فضا را پر کرد. اطرافیان با تعجّب نگاهم مى نمودند، فکر مى کردند گلاب پاشیده ام امّا گلابى در کار نبود. عطر گل وجود على در فضا پیچیده بود. خدایا! صبوریم ده. سنگ دیگر را برداشتیم همه مات و مبهوت ماندیم. باورمان نمى شد چشمهایم را مالیدم. درست مى بینم؟ جنازه على آنقدر سالم و صاف مانده بود مثل اینکه همین دیروز بود که دفنش کرده بودیم. گذر یازده سال را بر آن پیکر آسمانى اصلاً نمى شد دید و احساس کرد.

    نگاهش کردم آرام خوابیده بود. فکر کردم هر لحظه بیدار خواهد شد و با لبخند سلاممان خواهد کرد. آرام صدایش زدم: «على جان! بلند شو. پس از سالها انتظار چشمانمان به دیدار رویت روشن شده است، بلند شو بابا!»*** )1( خاطره از پدر شهید با بازنویسى و ویرایش ***

 

 

 

    على در ششم اسفند ماه سال 1344 ه .ش در کانون پر مهر خانواده اى متدین و مستضعف در شهرستان تبریز به دنیا آمد. پدرش کارگر ساده اى بود و چرخ زندگیشان به سختى مى چرخید. هفت ساله بود که براى گذراندن دوره ابتدائى تحصیل وارد دبستان «ترقّى» شد. او که وجودش مالامال از مهر و محبت بود، بعد از فارغ شدن از درس و مدرسه به کمک پدر مى شتافت. سیزده سال بیشتر نداشت که در تظاهرات هاى ضد رژیم ستمشاهى شرکت مى کرد و در مجالس آموزش قرآن و احکام دینى حاضر مى شد. وى دوران تحصیل راهنمائى را در مدرسه «استقلال» حکم آباد آغاز کرد و با پیروزى انقلاب بیشتر اوقاتش را در مساجد و نهادهاى انقلابى به فعالیت و حراست از آرمانهاى اسلام و انقلاب سپرى مى نمود. در شهریور ماه سال 1360 ه .ش روح بى تاب على او را براى طى دوره آموزش نظامى به پادگان «خاصبان» کشاند و بعد از اتمام دوره آموزش، عازم جبهه آبادان شد و در عملیات «ثامن الائمه» شرکت کرد. در آن اعزام دو ماه در جبهه به نبرد پرداخت. سپس به مرخصى آمد. او که عاشق خدمت در راه خدا بود در واحد احتیاط منطقه 16 مستقر در مسجد مصعب بن عمیر نیز به فعالیت مى پرداخت. دیگر لذات و رفاه پشت جبهه روح ناآرام او را راضى نمى ساخت. على دوباره در بهمن ماه همان سال در جبهه «داربلوط گیلانغرب» براى نبرد با کفار بعثى به سپاه حق پیوست و در عملیات «مطلع الفجر» به عنوان بى سیم چى به نبرد با دشمنان دین و میهن ادامه داد.

    او در تاریخ دهم خرداد ماه سال 1361 ه .ش براى سومین و آخرین بار با شوقى وصف ناپذیر به سوى جبهه، مأمن روح ناشکیبایش بال گشود و همانگونه که آرزوى قلبى اش بود در عملیات «رمضان» در شرق بصره به تاریخ سوم مرداد ماه سال 1361 با زبانى روزه بر اثر اصابت ترکش، به کاروانیان «عِنْدَ ربِّهم یرزَقون» پیوست و روح آسمانى اش تا بلنداى افلاک اوج گرفت.

 

   ضمیمه:

    گفت و شنود خاطرات با خانواده معظم شهید   مصاحبه گر: حسین نجفى

 

      مصاحبه گر: با گروهى که براى مصاحبه همراهیم مى کنند، از مسجد مى زنیم بیرون. از مسجد سادات تا خانه حاج آقا ذاکرى چندان فاصله اى نیست. خانه پدر دو شهید. مردى باصفا و دوست داشتنى، یک دریا اخلاص. کوچه آشناى محله سکوت و آرام است و خنکاى عصر لم داده توى کوچه. کودکى دوان دوان از کنارم مى گذرد. با خود مى اندیشم روزى على هم با شور و شوق میان این کوچه ها مى چرخید و محله با صداى گامهاى او آشناست و مردم مهربان و صمیمى اش هنوز هم قیافه معصوم و باوقار او را نیک بیاد دارند.

    از کوچه که مى گذریم. صداى على را مى شنوم و در کنار خود احساس مى کنم. چفیه بر دوش با لبى خندان همراهیمان مى کند. صداى یکى از بچه ها مرا از عالم اوهام بیرون مى کشد. یکى دو دَر دیگر رد مى کنیم و مى رسیم به خانه اى مصفّا به نور ایمان. خانه اى سبز به رنگ اخلاص. به رنگ تمام باورهاى خدائى.

    «سلام!» به پیشواز پدر شهید مى رویم. او در نانوائى خود در حال آماده کردن خمیر هست. با خود مى اندیشم روزى حلال و نانى که با کدّ یمین و عرق جبین سر سفره بیاید سفره نشین خدا را مى پرورد. مادر شهید آرام و صبور به پیشوازمان مى آید. آنچنان گرم پذیراى ما مى شوند که شرمنده مى شویم. باید از جائى شروع کنیم. درمى مانم که از کجا؟ مى دانم که باید از على بپرسم از اولین شهید این خانواده. امّا چگونه؟ کار ساده اى نیست. لب نگشوده مادر شهید حکایت ده سال قبل را از من جویا مى شود. حکایت آن روز پرخطر و خاطره را، که من و ایوب - شهید دیگر این خانواده - در ارتفاعات منطقه عمومى ماووت عراق باهم بودیم که او در آنجا جاودانه گشت. مادرش مى خواهد تا من حکایت پرواز پرستویش را ترجمان دیگرى باشم. جمله اش هنوز هم دلم را غرق غم و ماتم مى کند که مى گفت: «تا نگوئید که ایوب کجا و چگونه شهید شد، تا نگوئید که آن روز بر او چه گذشت از على سخنى نخواهم گفت.» درمانده مى شوم که چه بگویم. چشمم را به اطراف که مى چرخانم دیدگان همراهان را بارانى مى بینم. دلم مى خواهد بغض تمام این سالها را یکجا بشکنم. دلم مى خواهد حسرت واماندن و سوز تنهائى را با تمام وجود بیرون بریزم. امّا نه! تنها دیوارهاى زخم دل مرهم این سوز و درد بى انتهایند. به مادر شهید قول مى دهم که بعد از اتمام گفت وگویمان درباره ماجراى نبش قبر على، تمام ماجراى آن روز پرحادثه را برایش تعریف کنم. سر سفره صفاى خانواده ذاکرى همه هم داستان مى شوند و دست به دست هم مى دهند تا از على بگویند. از ایمانش از مهربانیش، از صفا و صداقتش، و از آرزویش و در نهایت از واقعه نبش قبر على و سالم ماندن پیکر مطهرش.

    سر صحبت را با پدر شهید باز مى کنم. مى پرسم حاج آقا! از دوران کودکى على برایمان بگوئید، از زمان تحصیل و...

     بسم اللَّه الرحمن الرحیم لاحول و لا قوة الا باللَّه العلى العظیم. ما تا زمان انقلاب در محله منبع ساکن بودیم. یک سال قبل از پیروزى انقلاب به منطقه حکم آباد نقل مکان کردیم و على در همان محله (منبع) متولّد شده بود و اولین فرزند خانواده ما بود. على خیلى کوچک بود که مبلغ ناچیزى از ما به عنوان خرجى توى جیبى دریافت مى کرد. یک روز دیدم که یک قلک خریده است و مى خواهد آن را در حیاط منزل دفن کند. گفتم: «این قلک را مى خواهى چکار؟»

    على گفت: «مى خواهم اگر اجازه بدهید، پولهایم را جمع کنم و در زمان عید وسائل و لوازم براى خودم بخرم!» قلک را دفن کرد و تا زمان عید پولهایش را جمع نمود. نزدیکى هاى عید گفت: «پدر جان! اجازه مى دهید قلک را بیرون بیاورم؟»

    پرسیدم: «مى خواهى چکار؟»

    گفت: «کفشهایم ناجور است، مى خواهم یک جفت کفش براى خودم بخرم.» او قلک را درآورد و شکست. در حدود 200 تومان یا یک مقدار کمتر... دقیقاً یادم نیست، پس انداز کرده بود. بعد از چند روزى گفت: «من دوستى دارم که پدر و مادر ندارد، یتیم هست و کفشهاى او خیلى کهنه و ناجور است. من خودم کفش نمى خواهم. اگر اجازه بدهید مى خواهم با پس اندازم براى او کفش بخرم.» اجازه دادیم که با دوستش بروند و براى او کفش بخرند. على وقتى از بازار برگشت، آمد پیش من و گفت: «پدر! مرا خیلى خوشحال کردید که به من اجازه دادید تا براى دوستم کفش بخرم.»

    گفتم: «خودت که کفش نداشتى و کفشهایت خیلى کهنه شده بود.»

    گفت: «عیب ندارد در عوض دوستم پدر و مادر ندارد، پول تو جیبى هم از کسى نمى گیرد از این جهت من خیلى ناراحت بودم.»

    على از اوّل کودکى به مسائل عبادى و اخلاقى علاقمند بود. در کودکى چند روز ما ایشان را به نماز تشویق کردیم بعد از آن خودش علاقمند شد و دیگر احتیاج به تشویق نبود و هر روز به مسجدى که در خیابان ثقةالاسلام بود مى رفت و خیلى دلش مى خواست که در مسجد اذان بگوید و مکبّر باشد.

      مصاحبه گر: مادر على همچنان در خلسه گریز من از جواب دادن به سئوالش، مغموم در کنار پدر شهید آرام نشسته است. ولى مى دانم که در درونش دریایى در حال تلاطم است. به صحبت مى کشانمش. مى پرسم اولین بارى که على به جبهه مى رفت چند سال داشت؟

     16 سال داشت که اولین بار به جبهه رفت. جنگ تازه شروع شده بود. چیزى که باعث رفتنش به جبهه شد این بود که ایشان در مسجد حاج محمّدعلى (مُصعب بن عمیر) فعالیت داشت در آنجا واحد احتیاط تشکیل داده بودند و شبها نگهبانى مى دادند.بعد از مدتى على و دوستانش رفتند در «پادگان خاصبان» دوره آموزش دیدند. دوره آموزش ده روز بود.

      مصاحبه گر: از پدر على مى خواهم از خاطرات روزهائى که على به مرخصى مى آمد بگوید:

     ایشان در زمان مرخصى شبها به مسجد «مُصعب بن عمیر» مى رفت. در یکى از مرخصى ها، سه روز مانده بود که مرخصى او تمام شود و دوباره به جبهه بازگردد. شب ما منتظر ماندیم ایشان به منزل نیامد. دیروقت بود تقریباً ساعت 3 یا 5/3 شب بود که یواشکى آمد، رفت بخوابد. رختخوابش را جمع کرد و کنار گذاشت. یک چادر کشید بالاى سرش و شروع کرد به خواندن دعا. صداى ناله او به گوشم رسید، سرم را بلند کردم دیدم دعا مى خواند و گریه مى کند. من هم خوابم پرید و دیگر نتوانستم بخوابم. سپس بلند شد و چند لحظه در حیاط قدم زد و برگشت دید من نخوابیده ام، گفت: «من امشب میهمان شما هستم.» نزدیکى هاى صبح، کمى مانده به اذان دیدم در هال، نماز مى خواند. من هم بلند شدم تا نماز بخوانم على گفت: «پدر مى خواهم به تو چیزى بگویم!»

    پرسیدم: «چه مى گوئى؟»

    گفت: «در نماز مرا و تمام رزمنده ها را نیز دعا کن!»

    گفتم: «تو به دعاى من چه احتیاج دارى؟»

    گفت: «چرا؟ دعا کن آرزوى دلم را خدا برآورده به خیر کند!»

    گفتم: «خدا آرزوى دل تو را برآورده به خیر کند ان شاءاللَّه. هر نیتى در دل دارى خدا خودش عنایت فرماید!» تا این را گفتم على بلند شد و آمد از سر و صورتم بوسید. پرسیدم: «چرا این طورى مى کنى؟!»

    گفت: «با دعاى شما زیاد خوشحال شدم.» على در آن هفت روز مرخصى فقط یک روز در خانه خوابید آن هم با آن حال؛ که صبح آن روز هم با قرآن و شیرینى بدرقه کردیم.

      مصاحبه گر: وقتى حرف و حدیث اعزام و هجرت پیش مى آید، پدر على بغضش مى ترکد و گریه امانش نمى دهد اطرافیان هم همراهیش مى کنند و بعد مادر شهید ادامه مى دهد:

     وقتى على را بدرقه کردیم و آمدیم منزل به ما شماتت مى کردند و مى پرسیدند از کجا مى آئید؟

    گفتم: «از بدرقه على به جبهه.»

    گفتند: «آرى مى گویند به کسانى که به جبهه مى روند دویست هزار تومان پول مى دهند. حتماً پسر تو هم به همین خاطر به جبهه رفته است!» خدا شاهد هست که چند سال از آن روز گذشته ولى آن زخم زبان ها از یادم نرفته است.

    على دوازده روز بعد از رفتنش به خانه عمویش زنگ زد و گفت: «مادرم را بگوئید بیاید صحبت کنم.» رفتم و صحبت کردیم. البته على اوّل با زن عمویش صحبت کرد. نمى دانم على چه گفت که زن عمویش در جواب به على گفت: «التماس دعا دارم.» سپس گوشى را به من داد. من وقتى صداى على را شنیدم گریه کردم. على پرسید: «مادر! چرا گریه مى کنى؟»

    گفتم: «بخاطر اینکه تو رفتى و من ترا سیر ندیدم.»

    گفت: «ان شاءاللَّه بزودى مى آیم، هنوز که چیزى نشده است.» آن روز من نیز هر چه خواستم به على بگویم من نیز التماس دعا دارم نتوانستم، گریه نگذاشت. هنوز که هنوز است حسرت گفتن آن التماس دعا را در دل دارم.

    على گفت: «در شلمچه هستم. و سفارش کرد که به دیدار خانواده هاى شهدا برو و دلتنگى نکن.» آخرین کلمات و آخرین حرفهایش براى من اینها بود.

      پدر شهید نیز از آن هنگامه مى گوید:

     روزى ما که بیرون بودیم وقتى به خانه برگشتیم فامیل ها آمدند، جمع شدند و گفتند على شهید شده است. ناراحت نشوید و... خودم را نگه داشتم. خیلى ها گفتند: «مثل این که پسر اینها نیست که شهید شده است!» با این حال احساس و ناراحتى خودم را بروز ندادم ولى دلم خیلى گرفته بود. رفتیم مسجد، همه در مسجد به من جور دیگرى نگاه مى کردند. فرداى آن روز رفتیم پیکر على را دیدیم. ترکش از پشت سرش به گردن و شاهرگش اصابت کرده بود. خودم جنازه على را کامل زیارت کردم. با همان حالى که آن روز پیکر على را زیارت کردم با همان حال نیز در هنگام نبش قبر زیارت نمودم.

      مصاحبه گر: یکى از دوستان ما از آن طرف اتاق مى پرسد چطور شد که پیکر على به قبرستان منبع (ستارخان) انتقال یافت و در آنجا دفن گردید؟ و پدرش ادامه مى دهد:

     موقع تشییع پیکر على، حاج بیوک آقا آسایش (از مسئولین وقت خانه شهید) به ما گفت: «اگر اجازه دهید جنازه را براى دفن به گلزار شهداى وادى رحمت ببریم.» من هم گفتم: «اختیار ما هم دست شماست هر کجا صلاح مى دانید ببرید.» آن روز من دیگر چیزى نفهمیدم. وقتى چشمم را باز کردم دیدم که ما را با ماشین به قبرستان ستارخان مى برند. مثل اینکه بابا بزرگش و عموى بزرگش گفته بودند جنازه را به قبرستان ستارخان ببریم. رفتیم قبرستان ستارخان. خیلى منتظر ماندیم تا اینکه جنازه را آوردند. آن روز دو شهید از سیزده شهیدى که در تبریز تشییع شد در آن قبرستان آرمیدند.

    جنازه را که آوردند من از سر جنازه و عموهایش هم از قسمت پا گرفتند و جنازه على را به سمت محل دفن حرکت دادیم. کفشها و لباسهایش همه در تنش بود. وقتى مى خواستیم به قبر بگذاریم در یک طرف دائى على بود و در طرف دیگر من بودم ولى مرا نمى گذاشتند وارد قبر بشوم. جنازه را که به نایلون پیچیده بودند داخل قبر گذاشتیم و سنگهاى لحد را هم روى قبر قرار دادیم.

      مصاحبه گر: از وصیت نامه اش مى پرسم و مادرش مى گوید:

     نزدیکى هاى چهلم على بود که وسائل و ساکش به دستمان رسید. وسایلش هم یک دوربین عکاسى، قرآن و شلوار و رادیو و یک پیراهن بود و در وصیت نامه اش نیز سفارش کرده بود که مرا در وادى رحمت کنار دوستانم دفن کنید. بعداً من هر وقت على را در خواب مى دیدم. مى گفت: «هر چه احسان دارید بیاورید به وادى رحمت. من آنجا در کنار دوستانم هستم و فقط به خاطر تو و پدرم به قبرستان ستارخان مى آیم.»

      مصاحبه گر: مى پرسم چطور شد که براى نبش قبر اجازه گرفتید؟ و مادرش توضیح مى دهد:

     یک روز یعقوب (برادر شهید) با تلاش و زحمت زیاد به دفتر حضرت امام رفت و کسب اجازه و تکلیف نمود که در مورد وصیت نامه شهید چکار کنیم. امام فرموده بودند: «باید حداقل شش سال از زمان دفن بگذرد، بعداً مى توانید نبش قبر کنید.» تا اینکه روزى پدرش آمد و گفت: «رفته بودم به قبرستان ستارخان تابلوى اطلاعیه زده بودند که این قبرستان در مسیر خیابان قرار دارد. هر کس تکلیف جنازه امواتش را روشن کند. بعد گفت: «ما هم باید جنازه على را از آنجا در بیاوریم.»

    براى انتقال جنازه على هماهنگى هاى لازم را انجام دادیم و قرار شد حین نبش قبر چند نفر را هم دعوت کنیم. تصمیم گرفتیم روز پنجشنبه چند نفر بروند و نبش قبر کنند و على را به گلزار شهداى وادى رحمت منتقل نمایند. تعدادى از دوستان و فامیل ها آمدند. ساعت 7 بامداد روز نوزدهم آذرماه سال 1372 موعد حرکت بود.

      مصاحبه گر: از حال و هواى آن روز مى پرسم و اینکه چگونه به نبش قبر اقدام شد و پدر على مى گوید:

     براى نبش قبر تقریباً شش نفر بودیم که جمع شدیم و رفتیم و با دو نفر افراد غسالخانه، جمعاً شدیم هشت نفر. چند نفر هم موقع باز کردن قبر آمدند.

    ما رفتیم سر مزار على ابتدا خاک قبر را برداشتند. البته ارتفاع کمى داشت وقتى خاکها را برداشتند و سنگها نمایان شد خودم خواستم که روى سنگها را جارو کنم تا خاک به استخوانها و روى جنازه نریزد. یکى از سنگها را برداشتم قسمتى از نایلون پیکر على ظاهر شد. تصور قطعى ما این بود که جنازه حتماً پوسیده و استخوان هاى على را به گونى خواهیم گذاشت و واقعاً ما تدارک چنین انتقالى را داده بودیم. اولین سنگى را که برداشتیم بوى عطرى از قبر بیرون زد که اطرافیان پرسیدند: «گلاب ریختى؟» گفتم: «نه! مثل اینکه این بو از قبر بیرون مى زند!» بوى عطرى که از قبر برمى خاست همه را گرفت. این در حالى بود که من هنوز روى سنگهاى دیگر بودم و فقط سنگ قسمت بالاى سرش را برداشته بودم. وقتى دیدم نایلون پیچیده به جنازه على خیلى صاف و سالم مانده است روحیه اى فوق العاده یافتم. سرم را داخل قبر کردم و دستم را دراز نمودم به طرف جنازه. احساس کردم جنازه سنگین است و کامل!! دوباره که خواستم سرم را داخل قبر کنم نگذاشتند که شاید ناراحت بشوم. گفتم: «به من دست نزنید با من کارى نداشته باشید جنازه پسر خودم هست. من که بچه نیستم چرا این طور مى کنید؟»

    گفتند: «ممکن است ناراحت شوید.»

    هنوز یعقوب (پسرم) نیامده بود و تا آن لحظه از ماجرا خبر نداشت. یعقوب از راه رسید. گفتیم جنازه سالم است. باور نکرد و گفت: «از کجا فهمیدید؟»

    گفتم: «من جنازه را زیارت کردم.» البته هنوز صورتش را باز نکرده بودند بلکه نایلون را بلند کردم دیدم سنگین است و آن را بغل کردم و بلند نمودم دیدم که جنازه سالم و سنگین است. دقایقى بعد وقتى دو سنگ دیگر را هم برداشتیم دیدیم نایلون جنازه سفیدِسفید است مثل اینکه همین دیروز بود که به قبر گذاشته ایم. جنازه که هنوز در قبر بود نایلون بالائى را باز کردم مثل این بود که جنازه را همین دیروز دفن کرده ایم. دستم را به طرف کمرش دراز کردم با تعجب دیدم مثل این است که دیشب کمرش را بسته ایم. به یعقوب گفتم: «جریان اینطور است.»

    گفت: «من نمى توانم بیایم. دلم تاب نمى آورد.»

      مصاحبه گر: از پدرش مى پرسم، حاج آقاى ذاکرى صورتش را شما کاملاً زیارت کردید؟ صورتشان چگونه بود؟ و وى چنین مى گوید:

     بلى، صورتش را داخل قبر زیارت کردم مثل این بود که خوابیده است، گویا همین شامگاه دیروز بود که دفنش کردیم. با دیدن این صحنه یک حالت عجیبى به من دست داد. در قسمت بالاى سبیلهایش دانه هاى عرق نشسته بود و در همان حال خوابیده بود. موهاى صورت و سبیلهایش هنوز هم سالم بود. موها و پلکهایش همه سالم مانده بود اصلاً مثل این بود که در عالم خواب است. دستم را که انداختم به نایلون پائینى، چند تا از انگشتهایم خونى شد. سه انگشت من که خونى شده بود به صورت و بدنم کشیدم و سپس از صورت و پیشانیش بوسیدم. من فکر مى کردم که خواب مى بینم اصلاً باور نمى کردم. آن روز یک حالت خاصى به من دست داد. رو به خدا کردم و گفتم: «خدایا! این جنازه را یازده سال سالم نگه داشته اى براى خاطر خودش بود یا به خاطر ما؟» بعد گفتم: «نه ما لیاقت نداریم، به خاطر خودش و به خاطر نجابت، ارزش و لیاقت خودش بود که خدا آن را تا آن موقع سالم نگه داشته بود.» خودم جنازه را با نایلونش بسته بندى کردم. یعقوب رفت به وادى رحمت تلفن کرد که براى انتقال پیکر شهید تابوت بیاورند و ماشین بفرستند. ولى آنها قبول نمى کردند. یعقوب مى گفت: «بابا! جنازه سالم است.» امّا آنها باورنمى کردند. بالاخره مسئول وادى رحمت متقاعدشد و یک آمبولانس و تابوت فرستاد.

      مصاحبه گر: قبلاً شنیده بودم که مادر شهید خودش راضى نشده بود که از آن لحظه هاى اعجاز و افتخار تصویربردارى بشود، در اینجا از مادر شهید مى پرسم که چرا نگذاشتند از صدا و سیما بیایند و از آن صحنه تصویر بردارند؟ و او مى گوید:

     اولاً چون که او در وصیت نامه اش نوشته بود و هم اینکه امام فرموده بودند که نباید باد دنیا به بدن جنازه بخورد و پیکرش را به هیچ کس نشان ندهید و سرّ آن دنیا را به این دنیا نیاورید.

    موقع نبش قبر قرار نبود که اصلاً من هم به قبرستان بروم، چون هم هوا سرد بود و هم اینکه مى گفتند: شاید ناراحت بشوم. امّا بعد از اینکه مردها رفتند فاطمه خانم (یکى از آشنایان) آمد و گفت: «پاشو ما هم برویم.»

    من گفتم: «چطور تو این سرما برویم!»

    گفت: «تاکسى تلفنى مى گیریم؟»

    به تاکسى تلفنى زنگ زدیم. قادر (پسر کوچکم) پرسید: «مادر! دوربین عکاسى را هم برداریم؟»

    گفتم: براى چه ببریم؟ عکس چند تکه استخوان را مى خواهیم چکار؟» خلاصه رفتیم و رسیدیم به گورستان. از ماشین که پیاده شدیم قبر خواهرم و چند تن از فامیلها و آشنایان آنجا بود. گفتم: بگذارید اول به اینها فاتحه اى بدهیم و بعد برویم سر قبر على، چون دیگر معلوم نیست باز به این قبرستان بیاییم.» من که هنوز یک قبر را فاتحه داده بودم مى خواستم به قبر دومى بروم که دیدم آمبولانس آمد. قبر على کمى بالاتر بود و ما مى خواستیم که همینطورى فاتحه بدهیم و آهسته برسیم به مزار على؛ از اینکه آمبولانس آمده بود تعجب نمودم. داد زدم و به فاطمه خانم گفتم: «زود باش برویم مثل اینکه جنازه على سالم است.» او گفت: «تو از کجا فهمیدى؟»

    گفتم: «آمبولانس آمده است.» بر سر قبر على رسیدیم، یعقوب که مرا دید دستهایش را جلوى من گرفت و گفت: «مادر! تو جلو نیا؟ الآن داد و فریاد راه مى اندازى.» گفتم: «نه داد نمى زنم.» جارى ام گفت: «الآن چه مى شود؟» لرزیدم و یک احساسى به من دست داد که نمى دانم که چه بود؟ گفتم: «کو؟» خواستم داخل قبر را نگاه کنم باز یعقوب نگذاشت. قادر گفت: «من دوربین آورده ام.» یعقوب دوربین را خواست و رفت به سمت قبر که صورتش را باز کند و از على عکس بگیرد. یعقوب مى گفت: وقتى خواستم از صورتش عکس بیاندازم احساس کردم که على مرا به آغوش خود مى کشد و نتوانستم از صورتش عکس خوبى بگیرم به همین علت عکسهاى گرفته شده از جنازه در حین نبش قبر خوب درنیامده است.

    هنوز جنازه داخل قبر بود که یعقوب از قبر بیرون آمد، رنگش پرید و از حال رفت. اطرافیان او را بلند کردند. سپس جنازه را داخل تابوت گذاشتند و تابوت را تا پاى ماشین آوردند. با آمبولانس از گورستان ستارخان حرکت کردیم و در بین راه گُل خریدیم و به وادى رحمت آمدیم.

      مصاحبه گر: مو بر بدنمان راست مى شود. احساس مى کنیم که دوباره نبش قبر مى کنیم. یا بهتر بگویم نبش بهشت!! یک لحظه بوى عطر شهید را مى توانستى از اشک نیمه خشک مادر شهید احساس کنى. احساس عجیبى به همه ما دست داده بود. دوست داشتیم بدانیم مادر شهید در آن لحظه چه احساسى داشتند؟ و او مى گوید:

     چون موقع تشییع جنازه در سال 1361 ه .ش من نگاه نکرده على را به قبر گذاشتند، حسرت دیدن چهره اش به دلم مانده بود. موقع نبش قبر و دیدن على به آنصورت، احساس مى کردم که خدا على را برایم نگه داشته بود تا من دوباره او را ببینم و یقین کنم که على بود که در سال 61 به قبر گذاشتیم. جنازه را به وادى رحمت آوردیم، ما زودتر از بقیه رسیده بودیم. عروسم با گورکن جر و بحث مى کرد که قبر را چرا کوچک کنده اى؟ گورکن مى گفت: «براى چند تکه استخوان این هم بزرگ است.» عروسم به گورکن مى گفت: «چه استخوانى، جنازه سالم هست!» ولى او باور نمى کرد و مى گفت: «نه! بعد از یازده سال جنازه اى باقى نمى ماند که سالم باشد.»

    وقتى که تابوت را به زمین گذاشتیم، گورکن ناباورانه گفت: «لااله الااللَّه.» بهت زده پرسید: «خانم واقعاً این شهید یازده سال است که زیر خاک بوده است؟» گفتم: «بلى! این مدرک و این هم جنازه است که مى بینید.» در وادى رحمت وقتى جنازه را روى زمین گذاشتیم، خواستم جورابهایش را دربیاورم و یادگارى نگه دارم ولى یعقوب نگذاشت و گفت: «امام فرموده بود موقع نبش نباید جنازه را اذیت کنید.»

      مصاحبه گر: صداى گریه مادر شهید بلند مى شود و ما هم همه به او مى پیوندیم:

      مادر شهید: وقتى جنازه را خواستیم کفن کنیم و لاى آن بپیچیم، گفتم: «بگذارید از صورتش ببوسم. من هنوز صورتش را ندیده ام.» یعقوب گفت: «کمى آرام باش مادر! چادر شبت را رویش بیانداز و جنازه را نگاه کن.» من این کار را کردم، خواستم که نایلون صورتش را باز کنم دستم خونى شد و هنوز صورتش را نظاره نکرده بودم که یقینى در دلم نشست. دستم را به دلم گذاشتم و گفتم: «خدایا! ترا شکر مى کنم. پسرم خودش هست.» دستم را گذاشتم روى کفن. گفتم: «خدایا! پسرم را دیدم راحت شدم.» صورتش را بوسیدم اما نایلون را کامل باز نکردم که صورتش را کامل ببینم احساس کردم که على ناراحت مى شود. على را به قبر گذاشتیم و آمدیم و برایش شام غریبان گرفتیم و...

      مصاحبه گر: ساعت 5/11 شب هست و ما هنوز سرمست عطر بهشتى هستیم که در جاى جاى حرفهاى پدر و مادر على موج مى زند و چه زیباست بخواهى قطعه اى از بهشت را نبش کنى و در آن ترنم خوش وصال را به تماشا بنشینى... از منزل شهیدان ذاکرى خارج مى شویم، باد خنکى مى وزد و بوى ریحانى که در آن سوى تر کاشته اند، به مشاممان مى رسد. باید براى این قطعه از تاریخ چکامه اى بنویسم تا شاید...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی