باغ شقایق ها

یادنامه دویست شهید منطقه حکم آباد تبریز

باغ شقایق ها

یادنامه دویست شهید منطقه حکم آباد تبریز

باغ شقایق ها

پاسدار شهید رحیم محجل والا

شب زمستانى زیبائى بود. زمستان جنوب حال و هواى دیگرى داشت. تک تک ستارگان در پهنه نیلى آسمان، خودى نشان مى دادند. گاه باد زمستانى زوزه کشان خود را به چادرها مى زد. گردان «حضرت ولیعصر(عج)» متشکل از جوانان غیور استان زنجان و گردان حضرت «حبیب بن مظاهر(س)» گلچینى از بهترین جوانان و نوجوانان آذربایجان، در وسط خاکریز چادر زده بودند و آماده مى شدند تا به عنوان خط شکن در «عملیات کربلاى 5» ایفاى نقش کنند و حماسه دیگرى را در تاریخ کربلاى ایران رقم زنند.

هر دو گردان از ماهها قبل با تمرینات سخت خود را براى نبردى سنگین آماده ساخته بودند. عرشیان منتظر ارواح پاک و فرشیان به انتظار حماسه آفرینى آنان نشسته بودند. همان شب تقریباً ده روز مانده به عملیات، رزمندگانى تازه نفس به گردان «حضرت ولیعصر(عج)» پیوسته بودند. آن روز براى آشنائى بیشتر با تازه ملحق شده ها داخل چادر آنان شدیم. برادر رحیم محجل والا را دیدم، احوالپرسى کردیم. همراه او برادرش حسن محجل والا، ابراهیم معروفى و سه تن از افسران و درجه داران نیروى هوائى که هر سه محل خدمت خود را به خاطر پیوستن به نیروهاى بسیجى ترک کرده بودند به چشم مى خوردند. از آنها پرسیدم که چرا نیروى هوائى را ترک کرده اند؟ گفتند، مظلومیت بسیجى ها و خلوص نیتشان آنها را به این جمع بسیجى کشانده. در سیماى آنها بخوبى مشهود بود که به قصد سفر به ملکوت به جمع مخلصان بسیجى پیوسته اند.

ده روز سپرى شد. موعد عملیات فرا رسید. دلها همه منقلب و چشمها همه به آسمان دوخته. چه روزهائى بود. روزهائى که هر بسیجى وقتى که دل به آسمان مى سپرد از دید خاکیان مفقود مى شد. روزهائى که آسمان از روى زمین ستاره گلچین مى کرد.

گفتم که ده روز سپرى شد. شب عملیات هر دو گردان به منطقه عملیاتى اعزام شدند و گروهانى از گردان «حضرت ولیعصر(عج)» که این چهار تن (رحیم محجل والا و سه افسر و درجه دار نیروى هوائى ارتش) جمعى آن گردان بودند به جزیره «ام الرصاص» حمله مى کنند. آنها رفتند و دیگر باز نگشتند و این آخرین دیدار من با آن سینه سرخهاى مهاجر بود. وقتى به آن روزها فکر مى کنم تمام وجودم را غم و حسرت پر مى کند. یادش بخیر روزهائى که تنها، بسیجى بودیم و جز رسیدن به آسمان آرزوئى نداشتیم.*** )1( راوى: عبداللَّه عبداللَّه پور ***

 

 

 

روز 17/مرداد/1342 در طلوع سپیده دم صادق در یک خانواده مذهبى در محله قره آغاج تبریز فرزندى زاده شد که پدر و مادر بزرگوارش نام او را رحیم نهادند. رحیم دوران ابتدائى را در مدرسه «نوبرى» و «قطران» و دوره راهنمائى را در مدرسه «فرقانى» و دوره دبیرستان را در دبیرستان «پاسارگاد» گذراند و از همان دوران، در جهت رشد فکرى و اعتقادى خویش به مطالعه کتب مذهبى و اعتقادى پرداخت.

همزمان با اوجگیرى مبارزات امت مسلمان، همگام و همدوش برادرانش در تمام راهپیمائى ها شرکت مى کرد و مسجد را سنگر مستحکم علیه دشمنان اسلام مى شناخت و در آنجا به فعالیت مى پرداخت. او در زندگى پرجنب و جوش خود اهل شعار نبود و قبل از هر حرف و شعارى عمل مى کرد. در ماههاى اوّل پیروزى انقلاب همزمان با تشکیل واحدهاى احتیاط از اولین افرادى بود که به واحد احتیاط منطقه 16 حکم آباد پیوست و در بخش فرهنگى مسجد «مصعب بن عمیر» فعالیت گسترده خویش را آغاز نمود.

با شروع جنگ تحمیلى، رحیم که ظلم ستیز بود و حق پیشه، بلافاصله در اردوى نظامى شرکت کرد و قصد عزیمت به میادین نبرد نمود. وى در اوایل سال 1360 ه .ش آموزش کوتاه مدت را در «پادگان خاصبان» گذراند و در دو نوبت با هلال احمر و ستاد پشتیبانى جنگ جهاد سازندگى و چهار بار همراه قافله عزتمند بسیجیان به جبهه هاى خون و شرف اعزام شد.

وى عملیاتها را پشت سر گذاشت و به پاى جان به دنبال معشوق دوید و در عملیات «مسلم بن عقیل» زخم شیرین عشق بر جانش نشست و با اصابت ترکش خمپاره به ناحیه شکم مجروح گشت. او پس از بهبودى نسبى، در کارخانه «لامپ سازى تبریز» به عنوان عضو اصلى انجمن اسلامى در امور فرهنگى و تبلیغاتى کارخانه نقش بسزائى داشت ولى روح رحیم تشنه بود و کار در پشت جبهه روح بى تاب و جسم زخم خورده اش را سیراب نمى کرد. پدرش تازه فوت کرده بود و بیش از سه ماه از مرگ پدر نمى گذشت که او دوباره کوله بار سبکبالى اش را از عشق خدا و شهادت پر کرد و مشتاقانه عازم جبهه شد.

رحیم به هفتمین شهر عشق رسیده بود و دیگر جز خدا نمى دید و جز خدا نمى جست و جز رضاى خدا نمى خواست تا اینکه در عملیات ظفرمند «کربلاى 5» بعد از نبردى مردانه و حماسه آفرینى جانانه، درهاى بهشت به رویش گشوده گشت و روح بى تاب او در ملکوت اعلى آشیان گرفت.

پیکر مطهر رحیم بعد از 39 روز شناسائى و پشت جبهه منتقل و در چهارم اسفند ماه سال 1365، در میان زورق دستها و دلهاى بیقرار، عطر شهادت را دوباره در جان شهر پاشید و در گلزار شهداى وادى رحمت تبریز میان یارانش منزل گزید و جاودانه گشت. او شهادت را خوشبختى مى دانست و ارزش جان را به فدا کردنش در راه معبود، که به همین دلیل خود در وصیت نامه اش نگاشت: «... پروردگارا! تو را ستایش مى کنم و به یکتائى تو و رسالت حضرت محمّدصلى الله علیه وآله وسلم شهادت مى دهم و خوشحالم که مرا در این زمان و مکان خلق کردى و از پیروان امام عزیزمان خمینى کبیر قرار دادى و حب پیامبر اسلام و خاندانش را در قلبم قرار دادى. پروردگارا! این قطره خون ناچیز و ناقابل مرا در راه گسترش اسلام و پیروزیش از این حقیر بپذیر و بر عمر اماممان بیفزاى و تا ظهور حضرت مهدى(عج) او را نگهدار. از خانواده ام کمال تشکر را دارم که مرا در خط اسلام و قرآن تربیت کردند. مى خواهم حلالم کنید و اگر شهید شدم ناراحت نباشید و بدانید که خوشبختى من در این راه بود...»

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی