باغ شقایق ها

یادنامه دویست شهید منطقه حکم آباد تبریز

باغ شقایق ها

یادنامه دویست شهید منطقه حکم آباد تبریز

باغ شقایق ها

۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

آخرین بار که دیدمش پشت خاکریز بود و آرپى جى بر شانه مردانه اش جا خوش کرده بود. روز 24/آبان/1359 ه .ش بود و عراق با یک لشکر زرهى تا دندان مسلح بسوى دهلاویه (بستان) هجوم آورده بود. ارتش کفر با تمام قوا و نیرو پیش مى آمد و در این سوى رزمندگان اسلام با اندک نیرو و امکانات امّا مسلح به سلاح ایمان به دفاع از کیان اسلام و تمامیت ارضى کشور مى پرداختند. عاشورائى دیگر از راه رسیده بود. باران رگبار گلوله و ترکش از آسمان مى بارید و فضا بوى خون و باروت مى داد. عطر خوش شهادت، همه را بى تاب کرده بود. بچّه ها غسل شهادت مى کردند و از همدیگر قول شفاعت مى گرفتند. تانکها هر دم به پیشروى خود مى افزودند و به مواضع ما نزدیکتر مى شدند.

 

خدایا! تو خود شاهدى که خاطره آن روزهاى عاشورائى هرگز از ذهنم زدوده نمى شود. در عملیات «کربلاى 5» به همراه برادران «یوسفعلى قاسمى» و «کریم ابراهیمى معروفى» که هر دو در آن عملیات آسمانى شدند. با گردان «حبیب بن مظاهر» بطرف خطوط دشمن حرکت کردیم.

شب عجیبى بود. تن آسمان از نور منورها مى سوخت. درگیرى سختى آغاز شده بود. از زمین و آسمان آتش مى بارید. گلوله ها پشت سر هم از بالاى سر و کنار گوشمان مى گذشتند. چند گلوله درست از بیخ گوشم گذشت. خودمان را تا ساحل دشمن رساندیم و با دشوارى زیاد در آنجا مستقر شدیم.

آنان در این چند روزه حیات راه حق برگزیدند و از خاک با بالهاى دلدادگى پلى به افلاک زدند و در آن سوى مرزهاى نیستى، در دیار جاودانگى میهمان خدا گشتند و مرزوق خوان حضرت حق. چه زیبا معامله اى است معامله با خدا، مى ارزد که تمام هستى را تنها در راه رضاى او فدا کردن. مى ارزد این دلق رنگارنگ را وانهادن و با رضاى او جاودانگى خریدن. و عباس یکى از شیفتگان عاشقى بود که قدم در سرزمین خون و جراحت گذاشت.

برادرانت رفته بودند امّا عطر بهشتى شان خانه را پر کرده بود. با دیدن عکس حسن و حسین بى قراریت بیشتر مى شد و تصمیمت جدى تر. شاید به سومین شهید خانواده مى اندیشیدى به این که باید روزى عکس تو کنار عکس برادران مهاجرت قرار گیرد و زینت بخش خانه ساده و پرنورتان باشد. روزهاى انتظار به سختى گذشت و آن روز که جز حضور معشوق چیزى درک نکردى براى یافتن آن یگانه ترین یار پاى در جاده هاى بى قرارى گذاشتى، چه باک اگر در پى او سر در بیابان گذارى یا از قله هاى پر برف و یخ زده بالا بروى، آفتاب مى خواستى، طالب نور بودى و شاید به این اندیشه لباس غواصى بر تن کردى تا آن مروارید یکتاى عشق را از صدف بى قرارى بیرون بکشى. تو مى خواستى زودتر بیابى و زودتر واصل شوى به آن نورٌعلى نور.

خانه اى ساده و روستائى در دهستان «ملامحمود» از توابع هشترود در دوم اردیبهشت ماه سال 1347 ه .ش با قدوم مبارک فرزند پسرى زینت یافت. نامش را «حسین» گذاشتند و عشق به اهلبیت عصمت و طهارت علیهم السلام را در سینه اش نشاندند و او چون جوانه اى در مکتب سرخ تشیع به بار نشست. نامش حسین بود و راهش حسینى و چون سالار شهیدان از قافله سرخ کربلائیان. از روز تولّدش در روستاى «ملامحمود» تا عملیات «کربلاى 5» در منطقه «شلمچه» بیشتر از هیجده بهار را پشت سر نگذاشته بود. امّا همین هیجده پله براى رسیدن او به ملکوت و کربلائى شدن بسنده مى نمود. در این سالهاى نه چندان دور و دراز، او آموخت که جز اللَّه هیچ کس لایق دل بستن نیست و جز رضاى خداوند نباید طالب چیز دیگرى بود.

    از کودکى مهربان بود و فداکار. آن روز سرد زمستانى را هرگز فراموش نمى کنم. برف مى بارید و باد شدیدى بیرون پنجره زوزه مى کشید و شاخه هاى خشک و لرزان درختان را بر شیشه پنجره مى کوفت. دانه هاى ریز و سفید برف رقص کنان از جلوى پنجره مى گذشتند و گاه به گاه شکوفه کوچکى از برف روى شیشه مى نشست. با این که در اتاق بودیم احساس سرما مى کردیم.

    حسن جلوى پنجره ایستاده بود و نگاهش به دانه هاى ریز برف خیره مانده بود. چند دقیقه اى بى صدا همانجا جلوى پنجره ایستاد و بعد رفت که بخوابد. بعد از ساعتى به اتاقش سر زدم، دیدم که حسن لحاف را تا کرده و گوشه اى گذاشته و در آن سرما مچاله شده و به خواب رفته است. تعجب کردم آرام صدایش زدم: «حسن! حسن جان!»


پسر جان! براى رسیدن به محرابت از تمام کوچه هائى که به رنگین کمان مى رسیدند گذشتم. پاهاى خسته ام یاریم نمى کردند. امّا یاد تو، عشق تو، مرا در تمام کوچه هاى آفتابى گرداند. عزیز بابا! ردّى، نشانى، کجا مى شود پیدایت کرد؟

    از وقتى که تو آرام توى آن قاب عکس، کنار على نشسته اى روزهاى بى قرارى من آغاز شده است. دلم پریشان است، نپرس چرا؟ حسرت دوباره دیدنت وجودم را به آتش کشیده است. دلم براى نسیمى که عطر تو را بیاورد بى تاب است. چشم به راه قاصدکها منتظر آن پیک خوش خبرم. پسر جان ! خاک پاى تو هم مرا بسنده مى کند. مى دانى عزیز بابا! آن روز که بیایى، آن روز که دوباره عطر تو در فضاى مه گرفته این خانه بپیچد من هم مثل تو آرام خواهم گرفت. آنقدر در کوچه هاى انتظار دویده ام که به اندازه تمام عمرم خسته ام. بیا پدر جان ! بیا ایوب بابا ! بیا تا سر بر شانه عکست بگذارم و دوباره دیده را ببندم...

غروب بود. تنها روى پله هاى حیات نشسته بودم. دلم براى دوباره دیدنش مثل همان خورشید دم غروب، گرفته بود و نسیم اذان از گلدسته هاى مسجد به طرف خانه وزیدن گرفته بود. مرغ دلم براى دوباره دیدنش در قفس سینه بال بال مى زد. با اینکه مى دانستم دیگر نمى آید ولى لباسهایش را روى بند رخت آویخته بودم. نمى دانم نسیم بوى گلهاى محمّدى را قاطى عطر پیراهن یوسف من مى کرد یا عطر على قاطى عطر گلهاى محمّدى مى شد. هر چه که بود این عطر و بو، عطر على را داشت و بیشتر هوائیم مى کرد. بلند شدم، دور لباسهاى على چرخى زدم. لباسهایش را بوئیدم و بوسیدم و سیر گریستم.