آخرین بار که دیدمش پشت خاکریز بود و آرپى جى بر شانه مردانه اش جا خوش کرده بود. روز 24/آبان/1359 ه .ش بود و عراق با یک لشکر زرهى تا دندان مسلح بسوى دهلاویه (بستان) هجوم آورده بود. ارتش کفر با تمام قوا و نیرو پیش مى آمد و در این سوى رزمندگان اسلام با اندک نیرو و امکانات امّا مسلح به سلاح ایمان به دفاع از کیان اسلام و تمامیت ارضى کشور مى پرداختند. عاشورائى دیگر از راه رسیده بود. باران رگبار گلوله و ترکش از آسمان مى بارید و فضا بوى خون و باروت مى داد. عطر خوش شهادت، همه را بى تاب کرده بود. بچّه ها غسل شهادت مى کردند و از همدیگر قول شفاعت مى گرفتند. تانکها هر دم به پیشروى خود مى افزودند و به مواضع ما نزدیکتر مى شدند.